تولد میانسالی

چهارشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۷

مثل شماره تماس کسی که برای پیدا کردنش همه جا را زیر و رو کرده باشی و وقتی هوایش از سرت افتاد، موقع امتحان پایان ترم زیر یادداشت لای یکی از کتابهای دانشگاه پیدایش کنی. مثل ترانه ای که هفته ها دلت می خواست گوش کنی و یک روز صبح که سر کار می روی پشت چراغ قرمز از ماشین کناری بشنوی... پری از خاطره های از دهن افتاده!

مثل وقتی یادت نمی آید آخرین بار کی بود که ترانه ای مشترک را روی تکرار گذاشتید و خیابانهای این شهر سرد را بالا و پایین کردید و به ریش تلخکامی ها و احمقانه های زندگی قاه قاه خندیدید... پری از قصه های ناتمام!

مثل یک جمعه بارانی که کافه های تهران را دنبال بهترین صبحانه ی دنیا چرخیدید و کشف کردید دلخوشی های این شهر بی قواره ی بزرگ همانقدر بی اندازه است که ناخوشی هایش. مثل ...

برای به یاد آوردن همه چیز داریم، برای فراموشی اما دستهامان خالی است!

از خودت می پرسی چرا کسی آنقدرها که باید قوی نبود تا جام خاطره ی بهترین روز میانسالی بی او از گلویت پایین نرود؟

لبریز از حرفهای به زبان نیامده، پر از زخم، آنقدر که شایسته ی جنگجوهاست... حاصل این همه را شبیه لبخند می دوزی گوشه ی لبت تا وقتی از قصه ی زندگی ات پرسیدند با غرور ادعا کنی:زندگی ام را زندگی کردم!

بعد سراغ تقویم می روی و روی صفحه دوازدهمین روز دی ماهش می نویسی: نمی دانم از کی اما حس می کنم صدساله ام!



ادامه مطلب

کوچینی

شنبه ۳ آذر ۱۳۹۷
ماندني باشي با يک بوسه ي ساده هم مي شود، حتي اگر مديران وقت ببينند و مدتها از تحصيل محرومت کنند. بگذريم از پدر که آفرين مي گويد به خاطر سدي که شکسته شد!
از اولين بوسه سينما مي گويم که مرحوم ناصر ملک مطيعي با ايشان ثبت کرد. از ويدا قهرماني، بانويي که کافه نگارخانه ي «موند» و دانسينگ رستوان «کوچيني» را براي نمايش استعدادهاي هنري و جوان راه انداخت و نتيجه شد: بلک کتز، فرهاد مهراد، ابي، حسن شماعي زاده و ...
بنويسيم از آنها که شجاعت اش را داشته اند و يک طرفه وارد جاده ي اولين ها شده اند. همه کساني که تلاش کردند پي دلشان بروند  بدونن آنکه دوستشان بدارند، دوست مي دارند ، آنهايي که ساده مي خوانندشان، حتي احمق ها...
روي پا مي ايستم ، کلاه از سر بر مي دارم و ساعتها تشويقشان مي کنم.

رستوران کوچینی تهران، ابتداي خيابان کاخ یا فلسطین است که خانم ويدا قهرماني با همسرش داويت يقيازاريان راه انداخت و فضا و موسیقی زنده اش هنوز حال و هواي تهران آن روزها را دارد.



ادامه مطلب

خانه فخرالدوله

چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷
به این جمله از تاریخ فکر می کنم "قاجاریه یک مرد و نیم داشت، مردش فخرالدوله و نیم مردش آقامحمدخان بود." به شما که صاحب این خانه بوده ای، با درایت و نیکوکار واسطه ی حفظ آرامش بین رضاشاه و خاندان قاجار و به این که هر زنی روزی باید خانه ای بسازد. انتخاب رنگ ها، پیچ و تاب ایوان ها، حوض، اتاق های سراسری و تالارها را نمی گویم، از خانه ای می گویم که هر زنی می تواند انتخاب کند درآن خوشبخت باشد یا...بانو اشرف الملوک با احترام برایتان می نویسم که بدانید چقدر شبیه شما را کم دارد این روزها!


اینجا خانه ی تاریخی زیبای اشرف الملوک(فخرالدوله) شاهزاده ی قاجار، دختر مظفرالدین شاه، سرورالسلطنه، خواهرزاده ی عبدالحسین میرزا فرمانفرما، دخترخاله ی محمدمصدق و مادر علی امینی است.



اگر تهران بودید و گذرتان به فخرآباد افتاد، بعد از مسجد می توانید ساعتی در حیاط این خانه ی فوق العاده، خستگی و شلوغی های تهران را فراموش کنید.



ادامه مطلب

تکیه سادات اخوی

پنجشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۷

آرام در گوشم گفت:عکساتو که گرفتی، موقع رفتن از زیر منبرم رد شو، حتما شنیدی قنداقه چندتا پادشاهم از زیر همین منبر رد کردن!
گفتم آرزویی ندارم حاج خانم!
در حالیکه زیر لب چیزی زمزمه می کرد و دانه های تسبیح را یکی یکی می شمرد: فکر نکن همینجوری دل خوش کنک گفتما... هرچند؛ آقا خودش سالاره، می دونه چه خبره ته دلت. سوم محرمه امشب، از دختر سه ساله شم بخوای تمومه مادر...
بغضم گرفت، با خودم گفتم: خودش که سالاره پس دختر سه ساله شم می دونه چه خبره ته دلم!

مثل رفاقت که کهنه اش دوست داشتنی تر است توی «تکیه سادات اخوی» هم از همه چیز بوی اصالت می آید. انگار توی عصر قاجاری هنوز. پارچه های قلمکار با نقش شیر و خورشید، نان قندی با چای شیرینی که در استکانهای کمرباریک عباسی بین عزاداران پخش می شود، ساختمان قدیمی که توی حیاطش زنها نشسته اند و توی ایوانش مردها، منبری که زنها برای رد شدن از زیرش و گرفتن حاجت صف کشیده اند، همه و همه تو را می برد به سالهای دور. حال و هوایش را دوست دارم، نه از صدای طبل و دهل و فریاد خبری هست نه از نوای غلو شده ی عزاداری ماشین ها که تکرار می کنند «سن سن» همه چیز متعادل است و سنتی.


اینجا تکیه ای است تاریخی در بافت قدیمی تهران، مخصوص عزاداری خانم های عودلاجان نشین در کوچه افشار، پایین تر از چهار راه سرچشمه، خیابان مصطفی خمینی.




ادامه مطلب

سفر به برگ جهان _ آبشار

شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
با پنج گانه ی احساسات باید در آغوش کشید و لمس کرد باقیمانده ی روزهای تابستان را، که با چشم به هم زدنی تمام می شود هرچیزی غیر از شعر طبیعت و قصه ی حیات. روزهای مانده را بسازیم شاید رستگاری انسان همین است ساختن چیزی با عشق... امروز ما را رفتن به «لواسان» ساخت و دیدن روستای «برگ جهان».

در سفرنامه ناصرخسرو خوانده بودم: «میان ری و آمل کوه دماوند است مانند گنبدی و آن را لواسان گویند». گویا از لواسان در نوشته های تاریخی گاهی با عنوان «کوشک دشت» یاد شده، به معنای دشتی که کاخی در آن هست. دکتر کریمان هم در کتاب «تاریخ قصران» علت نام گذاری لواسان را به احتمال زیاد وجود کاخی ییلاقی ذکر می کند که بعضی ها آن را متعلق به دوره خلفای عباسی می دانند و بعضی خاندان آل بویه و هنوز بقایای این کاخ نزدیکی سد لتیان هست.
لواسان یا لواسانات از ییلاق های مهم تهران بوده و هست به معنای لبه یا جایی که در آن «بالاآمدن» (اشاره به خورشید) اتفاق می افتد. روستاهای فوق العاده و خوش آب و هوای لواسان بهانه ای شد برای سفر نیم روزه به این منطقه. مقصد ما این بار روستای برگ جهان بود. برای رفتن به این روستا بعد از رسیدن به لواسان باید به سمت افجه رفت و بعد از گذشتن از نارون و هنزک، چند کیلومتر ادامه مسیر داد.


ادامه مطلب

سفر به دورود _ تنگه لی لی

شنبه ۹ تير ۱۳۹۷
تنگه لیلی









ادامه مطلب

سفر

شنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۹۷
...

ادامه مطلب

ای شکم خیره به نانی بساز

سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶
" سال شصتم عمر من است. چقدر خفیفم. به اندازه یک پیشخدمت حقوق می گیرم. آن هم در این دو سه سال و سابقاً شصت تومان حقوق من بود. با همه وارستگی خودم باید بگویم برای سیر کردن شکم، چقدر باید خفت برد!
من با خدمت پیشخدمتی در این اداره خیلی خفیف شده ام. من نردبان ترقی عده ای هستم که هیچ چیز در این دنیا ندارم. من استادم برای مردن. من استادم که نفهمند چه چیز مرا خرد کرده است... برای من پاپوش می دوزند که حتی نان گدایی هم به دست من نرسد.
من استادم که مقاله بنویسم برای فلان مجله چرتنقوز. چرا نمی میرند؟ چرا مزاحم حال من هستند؟
اگر بدانی که من چه کشیدم... کشیده ام آنچه را که شهدا می کشند. می فرماید: «من عفت من عشقه فهو شهید» کسی که از عشقش چشم پوشیده از شهداست. اگر بدانی من چه کشیده ام..."
وقتی یک سال از آنچه باید چشم پوشیده ای تنها برای یک لقمه نان و سیر کردن شکم، حال یادداشت های «نیما» را خوب می فهمی...!


ادامه مطلب