سفر

جمعه ۳۱ فروردين ۱۳۹۷
...

ادامه مطلب

ای شکم خیره به نانی بساز

سه شنبه ۸ اسفند ۱۳۹۶
" سال شصتم عمر من است. چقدر خفیفم. به اندازه یک پیشخدمت حقوق می گیرم. آن هم در این دو سه سال و سابقاً شصت تومان حقوق من بود. با همه وارستگی خودم باید بگویم برای سیر کردن شکم، چقدر باید خفت برد!
من با خدمت پیشخدمتی در این اداره خیلی خفیف شده ام. من نردبان ترقی عده ای هستم که هیچ چیز در این دنیا ندارم. من استادم برای مردن. من استادم که نفهمند چه چیز مرا خرد کرده است... برای من پاپوش می دوزند که حتی نان گدایی هم به دست من نرسد.
من استادم که مقاله بنویسم برای فلان مجله چرتنقوز. چرا نمی میرند؟ چرا مزاحم حال من هستند؟
اگر بدانی که من چه کشیدم... کشیده ام آنچه را که شهدا می کشند. می فرماید: «من عفت من عشقه فهو شهید» کسی که از عشقش چشم پوشیده از شهداست. اگر بدانی من چه کشیده ام..."
وقتی یک سال از آنچه باید چشم پوشیده ای تنها برای یک لقمه نان و سیر کردن شکم، حال یادداشت های «نیما» را خوب می فهمی...!


ادامه مطلب

نگفتنی ها...

شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۵
حرفی برای گفتن اگر بود، دیوارها سکوت نمی کردند...

ادامه مطلب

سفر با «سون هدین»

دوشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۵
«پسربچه ای که در سالهای نخستین دبستان شغل آینده ی خود را می شناسد آدم خوشبختی است و من به این خوشبختی دست یافتم. دوازده ساله بودم که هدف آینده ام کاملاً برایم روشن بود.»
سون هدین دوازده ساله بود که در مخیله اش با کاشف ها و سیاح های بزرگ دوستی می کرد و می دانست که شغل آینده ی او جهانگردی و کشف دنیاهای ناشناخته است. نتیجه ی سفرهای طولانی و مکرر سون هدین کتابهای علمی زیادی است که درباره ی دنیاهای ناشناخته نوشته شده اند.
سون هدین در آغاز سفر کویری خود به ایران، صدای زنگ شترها را همراه دائمی خود می دانست: «... پشت سرم زنگ دیگری نواخته می شود و این آهنگ در کویر همراه با وفای من است. هر قدم مرا از زمینی که از برکت آب و علف برخوردار است دورتر می کند. از سرزمین اهورامزدا دورم می سازد و به سرزمین فراموش شده ی اهریمن نزدیک می کند. جایی که فقط بیابان و خشکی حاکم است.» او ادامه می دهد: «قدرت عرفانی بی صدا و توقیف ناپذیر کویر مرا با قدرتی که سلب مقاوت می کرد به سوی خود می کشید. فکر می کردم که صداهای اسرارآمیزی می شنوم که از اعماق خود مرا می خواندند: برگرد خانه» هدین به راستی که از سفر خود در کویرهای ایران لذت می برد: «... از این که می توانستم از کویر بزرگ، کویری که در آن اسکندر کبیر و مارکوپولو و نادرشاه اسم خود را جاودانی ساختند بگذرم خوشحال بودم...»
مسافر سوئدی طوری با کویر و صدای زنگ شترها انس گرفته بود که با نحوه ی نواخته شدن زنگ ها حوادث تاریخی را تبیین می کرد. مثلاً می نویسد: «وقتی دولت های زیادی به وجود می آیند و نابود می شوند و مذهب ها و زبان ها عوض می شوند، زنگ کاروان ها مثل صدای خفه و تغییر ناپذیری به صدا در می آید.»




ادامه مطلب

سفر با کارستن نیبور «اولین حاجی آلمانی»

يکشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۵
«...مهم ترین فرق بین سنی و شیعه در این است که برای سنی ها ادامه ی خلافت در خاندان پیغمبر نقش مهمی را بازی نمی کند. آنها می گویند این به اراده ی خدا بوده استکه ابوبکر و عمر و عثمان از طرف مسلمانان خلیفه شناخته شده اند اما شیعه ها به سه خلیفه ی نامبرده لعنت می فرستادند و می گفتند آنها خلافت را از علی (ع) گرفته اند و چون حسین (ع) به وسیله ی نیروهای یزید به قتل رسیده بود، شیعه ها هر سال به مدت ده روز با برپاساختن مراسم عزاداری، یاد حسین را زنده نگه می دارند. در ایران که مرکز شیعه هاست گاهی شیعه ها در مراسم عزاداری چنان تحت تأثیر عقاید و احساسات مذهبی قرار می گیرند که با میل زیادی می توانند یک سنی را به قتل برسانند و فکر می کنند اگر دست به چنین کاری بزنند، ثواب می کنند. از این روی به صلاح همه پیروان دین های دیگر است که در روزهای عزاداری خانه خودشان را ترک نکنند. با این که شیعه ها در خارک برای برگزاری مراسم مذهبی خود آزادی عمل دارند به خاطر وجود سنی ها که کم تر از شیعه ها نیستند و هم چنین به خاطر حضور هلندی ها نمی توانند در برگزاری این مراسم مبالغه کنند.
حاکم خارک به منظور جلوگیری از مزاحمت برای پیروان مذاهب دیگر دستور داده بود تا در دهه اول محرم در خیابان ها با صدای بلند عزاداری نکنند، از این روی شیعه ها مراسم مذهبی دهه اول محرم را در خارج شهر برگزار می کردند. چون من عزاداری شیعه ها را ندیده بودم روز عاشورا به خاطر من به آنها اجازه داده شد که با دسته های شان وارد شهر شوند و در میدان بزرگ مراسم شبیه خوانی راه بیاندازند. تقریباً همه مسلمانان خارک در این میدان جمع شده بودند اما تشخیص شیعه ها از سنی ها خیلی آسان بود، چون سنی ها با این که از سرنوشت نوه ی پیغمبرشان به هیجان آمده بودند با آرامش به تماشای شبیه خوانی مشغول بودند در حالی که شیعه ها به سینه ی خود می زدند و با ناله و زاری غم و اندوه خودشان را نشان می دادند و عده ی زیادی حسین حسین گویان به شدت گریه می کردند...»




ادامه مطلب

سفر با «کنت گوبینو»

شنبه ۵ تير ۱۳۹۵
« ...این‌ها همه از فرشته‌ها و مردمان شرافتمند نیستد ولی آن غول‌هایی که به ما معرفی کرده‌اند نیز نیستند.
...این‌جا همه در فکر احیای دوران نادرشاه و تیمور هستند و در این فکر که از امروز به فردا یک‌باره ثروتمند شوند. در این‌جا کار مثبت کمتر مورد توجه است. این‌جا من زیاد کار می‌کنم و مخصوصاً با تلاش برای تکمیل زبان، فارسی را به روانی صحبت می‌کنم. خیلی به صحبت‌کردن با بومیان علاقمندم و درباره آن‌ها، نظراتی را که معمول اروپایی‌هاست ندارم.
...درباره روحیات مردم این سرزمین، شاهد یک رشته عقاید ناهماهنگ و نظرات متفاوتی بودیم ولی روی هم رفته از نظر روش‌های عملی، این ملت بیشتر از ترک‌ها و عرب‌ها به ما نزدیک است و با همه خشکی که نسبت به هندی‌ها دارند در تمام موارد انعطاف‌پذیرتر از آن‌ها هستند. خلاصه آن‌که این شیطان‌های ناقلا پسرعموهای ما هستند...»

این ها بخشی از نامه های «کنت گوبینو» بود به «آلکسی دوتوکویل» وزیر خارجه فرانسه، جامعه شناس و نویسنده معروفی که طرفدار مساوات و دمکراسی بود برعکس گوبینو.




ادامه مطلب

شیخ چغندر همجوار سیدنصرالدین و همسایه خیام

سه شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۵
خیام
لابلای همهمه ی مسافران که صدایشان همگام با صدای فروشنده های آدامس و لباس زیر و دستمال آشپزخانه و ... بالا رفته، با شنیدن اسم ایستگاه متوجه می شوم به جایی رسیده ام که امروز قصد دیدنش را کرده بودم. پله های ایستگاه را بالا می آیم تا به در خروجی برسم. حدود 200متر جلوتر، آن طرف خیابان خیام، گنبد سبزرنگش پیداست. از خط عابر پیاده می گذرم و به سمتش می روم.
الان دیگر اثری از آن قبرستانی نیست که دکتر بروگش آلمانی گفته بود امامزاده سیدنصرالدین وسط آن واقع شده و محل عبور و مرور عابران با اسب یا الاغ است. اطراف بقعه چند حجره هست برای کاسب ها، و سمت چپ ورودی اصلی امامزاده، قسمت هایی را می شود دید از مدرسه ای به اسم "منیرالسلطان"

کاشی های رنگ رنگ دیوار محوطه دورتادور امامزاده و یادگار تاریخ قاجارها، چشمهایم را خیره می کند. داخل صحن که می شوم، دیوارهای دورتادور ضریح و نقش برجسته ی کاشی های داخل اش با رنگهای سیاه و سفید و آبی حرفی برای گفتن نمی گذارد. بدون شک ترکیب این کاشی ها و آیینه کاری های خیره کننده سقف و دیوارها را در کمتر امامزاده ای می شود دید.



ادامه مطلب

سفر به قشم ـ یک دو سه چیلیک

پنجشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۵
آرامش دریا لابلای صدای خنده شان گم می شود. بیشتر از چند دقیقه نیست که طبقه ی بالای رستوران، منتظر غذا، پاهایم را کشیده ام و به پشتی تکیه داده ام اما چشم هایم را که باز می کنم انگار یک ساعت است چرت مرغوب زده ام. هنوز نوجوان هستند. شاید به همین خاطر برخلاف رسم مردان این حوالی، زیاد می خندند.
"محمدرشاد" شاگرد رستوران، با لهجه ی شیرین جنوبی می گوید: "سلیمان می خواست ازتان عکس بگیره"
سلیمان کمی دورتر ایستاده و در حالی که سعی می کند نخندد، زیر چشمی نگاهی می اندازد. سرم را به طرفش بر می گردانم و می پرسم: "چه خوب، نشون بده عکستو ببینیم"
با چشمهای نافذ، موهای فرفری و رنگ پوست جنوبی اش نگاهی زیرکانه و معنی دار می اندازد و می گوید:
"خاله، با همو دوربینو که کنارتون هستن دیگه؟"
خنده ی من هم با خنده هایشان گره می خورد و خستگی هشت ساعت چرخیدن دورتا دور جزیره قشم از تنم بیرون می رود.
می گویم:بعله بعله، چرا که نه آقا سلیمان
نزدیک تر می آید. چند ثانیه ای طول می کشد تا دوربین را روی حالت "اتوماتیک" بگذارم، لنزش را تنظیم کنم و نحوه ی گرفتنش را برای اینکه دستش نلرزد، نشانش بدهم و ... چیلیک
حالا دیگر خودش جای محمدرشاد حرف می زند. با غرور می خواهد شاهکار عکاسی اش را ببیند و سرخوش از عکسی که گرفته، انگار که حریف را به چالش بکشاند، می خواهد عکس هایی را ببیند که من گرفته ام و به این ترتیب در کمتر از چند دقیقه دوستی مان با سلیمان و محمدرشاد شکل می گیرد.


ادامه مطلب