نگفتنی ها...

شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۵
حرفی برای گفتن اگر بود، دیوارها سکوت نمی کردند...

ادامه مطلب

برآمد باد صبح و بوی نوروز...

يکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۴
سوار بر قطاری و می گذری ... آنطرف پنجره دشتی است پوشیده از نرگس که امتدادش به آسمان ختم می شود و سوار بر موج نسیم آرام آرام می رقصد، انگار نه انگار همین چند وقت پیش کوههای برفی و انعکاس آفتاب آخرین روزهای زمستانی چشمهایت را می زد.
حالا تویی و منظره ی درختانی که از یک طرف به سمت آسمان قد کشیده اند و از دیگر سو سرسبزی شان را به رخ می کشند.
قطار می گذرد... و خانه های کوچک تند و تند از جلوی چشمهایت رد می شود اما چشمت روی بعضی سقف ها و ایوان هایش می ماند، آنجا که فرش های شسته شده وسط بازی نور و سایه به انتظار بهارپهن شده تا زودتر خشک شود.
حال این روزها عجیب و دوست داشتنی است و حال آدم هایش که به نوعی بی قرار آمدنی هستند.
بهار نزدیک است.
آفتابی کج از لابلای پرده خودش را به صورتت می کشد و در ادامه روی چمدانت بالای کوپه لم می دهد.
ضرباهنگ صدای آهنگ موبایل همسفر روبه رویی می بردت تا صفحه ی گرامافونی قدیمی و آهنگ...بوی عیدی، بوت توت، بوی کاغذ رنگی...
چمدانمت را باز می کنی تا کتاب "نوروز" را ورقی بزنی آنطور که بیرونی ها کهنه فصل ها را...
...دهباشی، کیهانی زاده، ماوندادی، صدیقی، الهی، آموزگار، نیازمند، شریعتی، بهار، برومند، بلوکباشی، انجوی، افتخارزاده، جعفر شهری... هر کدام یک گوشه از بهار را نوشته اند...


ادامه مطلب

زنده باد میانسالی

شنبه ۱۲ دی ۱۳۹۴
...


ادامه مطلب

به بهانه ی دوازدهم دی ماه

جمعه ۱۱ دی ۱۳۹۴
فردا برایم فراخوانی دوباره است، برای همه ی آن چیزی که به قول هرمان هسه در ما هرگز پایان نمی شناسد ...


ادامه مطلب

پله پله

شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۴
همه چیز از یک روز صبح شروع می شود...
مثل روزی که آپارتمان نشین شدم. ورودی خانه ۶پله داشت و گاهی که آسانسور با طبقات قهر بود برای رسیدن به طبقه دوم باید از ۱۲پله بالا می رفتم. برای شروع روز جدید کاری هم همین طور، طی۱۸پله، هر روز صبح...
گاهی برای رسیدن ۲پله یکی می کردم! خستگی هم داشت، مکث هم داشت، اما همان نفس تازه کردن فرصتی می شد برای فکر کردن.
افتادن را هم از همین پله ها یاد گرفتم و البته مفهوم برخاستن را نیز!
امروز که دوباره تصمیم به نوشتن گرفته ام دیگر به پله ای برای نشستن نیاز ندارم.
لم داده ام به لبه تخت. اصلاً دلم می خواهد دراز بکشم و مطلب بنویسم... وقتی مردم شهرم درکی از مفهوم پله ندارند.
وقتی مردم شهرم برای رسیدن به اوج های ناگهان حتی دو پله یکی هم نکرده اند. شهری که پر از آدمهای بزرگ ناگهانی است!!

(دوباره نویسی مطلب نوشته شده در تاریخ 20 بهمن89)


ادامه مطلب

شهر آپارتمان ها

چهارشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۴

بدون توقع شنیدن جواب -مثل هر روز- به محض بیدار شدن، با صدای بلند "سلام" کردم. با بوی باران که از کوچه به مشام می رسید، بی اختیار سمت پنجره رفتم برای دیدن طراوت شاخ و برگهای خیس... حیف!

چند سالی می شود پشت پنجره ی ما فقط یک سری آپارتمان خودنمایی می کنند، بدون باغچه هایی که در آن درختی باشد با جسارت قد کشیدن تا این ارتفاع

و پنجره هایی که بعضی وقتها تا چشمت به آنها می افتد، مردانی را می بینی در حال سرک کشیدن به بالکن های کناری که گاهی مشغول دودکردن سیگارند!

شهر من پر شده از خانه های بلندقدتر از درختها

خانه های خالی از باغچه

پنجره هایی با چشم انداز دیوار...

حالا من به این دلخوشم که از این ارتفاع، لااقل چند قدم به آسمان نزدیک ترم!

 

(دوباره نویسی مطلب نوشته شده در تاریخ 21 اردیبهشت 90)



ادامه مطلب

به بهانه ی روز مادر

جمعه ۲۱ فروردين ۱۳۹۴
... بوی بهار همه جا موج می زند... زل می زنم به خیابان... چشمم می افتد به دیوار نویس های کهنه ی مدرسه ی "راه زینب"...
بر می گردم به آن روزها که سهم من از دلتنگی خلاصه می شد به درک مختصرم از فاصله ی دور نمیکت تا پنجره ی کلاس و تلاش برای عوض کردن جایم با همکلاسی ها به بهانه ی اینکه هم به بیرون از چار دیوار کلاس نزدیک تر باشم و هم به صدای دوره گردی که همیشه نزدیک مدرسه با گفتن "حلوا حاجیه" طعم شیرینی را به کاممان می آورد.

یادت می آید ممنوع کرده بودی هر خریدی را از آقای دست فروش! می گفتی هم کثیفند هم الکی سیر می شوی و نهارخور نیستی!
راستش بعضی وقت ها که می رسیدم خانه از بوی برنج دم شده ات و قورمه سبزی که توی راهرو پیچیده بود غصه می خوردم چرا یواشکی این همه هله هوله خورده ام...

... انگار همین دیروز بود... دیگر نه از آن مدرسه خبری هست... نه از آن حال و هواها... نه از صدای دست فروش... نه حلوا حاجی ... بدتر ازهمه این که خیلی وقت است بوی چای گرم و قورمه سبزی توی خانه نپیچیده!


(دوباره نویسی مطلب نوشته شده در تاریخ 3 خرداد 90)



ادامه مطلب

سال نو مبارک

جمعه ۲۹ اسفند ۱۳۹۳

"چشم انتظار آن بهارم
که با تقویم از راه نمی آید
و با تقویم راه نمی آید
که با...
آه نمی آید!؟



ادامه مطلب