سفر به زمان _ زندان قصر

دوشنبه ۳ فروردين ۱۳۹۴
حال غریبی دارد راه رفتن بین این دیوارها كه روزی حد فاصل یک زندگی بوده اند تا روزمرگی های بیرون و شاید در نهایت مرگ!

از فضایی باغ مانند می گذرم با حال و هوای "باغ های ایرانی" و گیاهان متنوع و فضایی دلنشین و به مفاهیمی فکر می کنم که شاید روزی از سر ساکنان اینجا می گذشته؛ گناه،پشیمانی، اندیشه، غربت، خاطره، رهایی، آزادی و ... مضامینی رازآلود که با آنچه می دیدم ترکیب شده بودند و پا به پایم راه می آمدند، در سلول‌ها، انفرادی ها و راهروهای زندانی كه روزی قصر بوده. آدمهایی که زیر همین سقف ها شاید به بی فردایی هایشان می گریسته اند، زیر مختصر آسمان همین باغ و هواخوری ها راه می رفته اند و هوای همین حوالی را نفس می کشیده اند.

از راهروی اول می گذرم، انعکاس نور مختصر پنجره ها چشمانم را به بازی سایه روشن ها می کشاند. گویا اینجا پیش از این ها ورودی اصلی سالنی بوده برای ملاقات زندانیان. در این فضا زورخانه ای وجود دارد که زندانیان بند عمومی از آن استفاده می کرده اند. بعد از زورخانه ی فضایی بوده معروف به زیر هشت!
فضایی هشتی مانند كه زندانیان سیاسی محكوم به اعدام یا آنها كه مورد بازجویی های مجدد قرار می گرفته اند، از آنجا عبور می كرده اند. به همین خاطر اسم "زیرهشت" كه به زبان می آمده زندانیان وحشت زده متوجه می شده اند كه اتفاق بدی درحال وقوع است.
آقای "اسدی خامنه" یکی از زندانیان حبس کشیده ی همین زندان در خاطراتش می گوید: از آنجا که تهران قدیم پر از قنات بوده، از فضای زیر هشت هم آبی خنک روان بوده. وقتی زندانیان را به این جا می آورده اند، سرشان را زیر همین آب می کردند و ... و واژه ی "آب خنک خوردن" از همین جاست...
همچنان که جلوتر می رفتم بند عمومی "مارکوف" را دیدم، جایی که گویا قبلا مخصوص زندانیان عمومی بوده.
در اینجا چار زندان است، به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد، در زنجیر...
از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی، به ضرب دشنه ای کشته است.
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد، آغشته است.
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری نشسته اند، کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند.
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را می شکسته اند...

از یکی از سلولها صدای محزون آوازی را می شنوم...- صدایی از یک زندانی که گویا زندانبانش هر روز می شنیده و به خاطر زیبایی ضبط کرده، دلت می گیرد از یادآوری اینکه شاید اینها آخرین کلامهای آهنگین فردی است كه دیگر فردایی را تجربه نکرده.
ترکیبی از تکنولوژی و زیبایی های موزه ای را می بینم در قالب تابلوهای نقاشی، مجسمه های مفهومی، سلولهای نمادین و... که دیگر هیچ کدامشان شباهتی به فضای تلخ زندان ندارد. حالا به کتابخانه ی دیجیتال می رسم،چشمانم را می بندم و فکر می کنم...
دلم می خواهد برای لحظه ای درک کنم دلتنگی های کسی را که روزی در نامه ای به همسرش می نویسد" هیچ کس فکر نمی‌کرد واقعا مستحق این حبس‌های شدید بوده است؛ مقصر‌ترین عده ی ما آن‌هایی هستند که کتاب خوانده‌اند... به این جرم من باید ۱۰ سال در زندان بمانم و بالاخره هم بمیرم. باید زنم دربه‌در شود، کسانم جرات نکنند به دیدن من بیایند..."
یا حال یک زندانی را وقتی در سوگ مرگ دیگری می نویسد: "نه بخاطر آفتاب، نه بخاطر حماسه، بخاطر سایه ی بام کوچکش، بخاطر ترانه‌ای کوچکتر از دست‌های تو، نه بخاطر جنگل‌ها، نه بخاطر دریا، بخاطر یک برگ، بخاطر یک قطره، روشن‌تر از چشم‌های تو، نه بخاطر دیوارها، بخاطر یک چپر..."

دیوارها و حیاط اینجا پر است از اسرار. خدا می داند اینجا غیر از نعره های "تیمورتاش" که حتی از شنیدن صدای جغد می ترسیده چه ندیده ها را دیده و غیر از صدای "فرخی یزدی" که با وجود حبس در انفرادی شعرهایش را بلند بلند می خوانده - بلکه کسی آنها را به خاطر بسپارد- چه نشنیده هایی را شنیده است. کسی که حالا جز گوری بی نشان در مسگر آباد نمی داند مصرع تمام کننده ی " ای دژ سنگدل عصر قجر..."ش را بر دیوار انفرادی!

جلوتر می روم و فکر می کنم روزی اینجا کسی راه می رفته که چیزی را روی کاغذ نمی‌آورده اما در ذهنش می‌نوشته؛ هم "جای خالی سلوچ" را، هم ادامه‌ی "کلیدر" را.
حصارهای زندانی که اگر چه دیگر نیست، جرقه گاه تولد "مستطاب آشپزی" است و زادگاه نوشته هایی جاودانه مثل "پرتوی از قرآن" که تا ابد این چار دیواری را همراه با اعتبارش به نوعی یدک می کشد.
از سلول هایی گذشتم که به شکل مفهومی "اندیشه"، "مذهب" و ... را به بند کشیده اند و وقتی در آنها سرک می کشیدی آدم هایی را می دیدی که تمام قد ایستاده اند تا با توعکس یادگاری بگیرند.

بند۲سابق را هم دیدم، جایی که گویا زمانی سابقه ی بدی داشته. تنها بندی که از افتتاح زندان قصر با حراست ویژه مختص زندانیان سیاسی بوده. محبس کسانی مثل شهید نواب، مرضیه دباغ... و شهید رجائی که بازجوی شکنجه گرش روزی با استیصال در موردش گفته: "این، پدر ما را درآورد از بس مقاومت کرد!"
بزرگ مردی که روزی می نویسد:
"...همسر من، چهره بر دامن نکش
تا یاغیان شب بگویند
همسر محکوم، از نام شوهر خود ننگ دارد
لاله ای پرخون به روی سینه ات بنشان
که گویند همسرمحکوم
قلبی کینه توز و گرم دارد
همسر من، کودکانت را مواظب باش همچون گرد چشمانت
تا نگیرد چهره معصومشان را گرد ذلت
روزگاری گر که پرسیدند از احوال بابا
گو که با لبهای خندان
کشته شد در راه ایمان"
اندیشه کنان باید دید و عبرت گرفت... از محبس آخرین فریادهای "تیمسار درگاهی" رئیس وقت شهربانی و سازنده ی همین چاردیواری که به جرم دعوت "رضاخان" در جریان افتتاح زندان اولین قربانی همین زندان شده و به حبس محکوم می شود تا مقتل "سردار اسعد بختیاری"های بزرگ و "لب دوخته"های بی باک!

اینجا هم " حیاط کوچک پاییز"ی است که روزی "اخوان ثالث" در آن نوشت:
عجایب شهر پر شوری است این قصر قجر من نیز
درین شهر عجایب روستای دیگری دارم
بنای اصلی باغ موزه ی قصر برمی گردد به زمان فتحعلی شاه قاجار در سال ۱۲۱۳ه.ق (۱۲۵۰ش) با اندرونی، بیرونی، باغ و کلاه فرنگی که گویا بر روی دیوارهایش تصاویری از شاهزاده های قاجار و جنگ های چنگیز خان مغول و تیمور لنگ نقاشی شده بوده است و قاجارها معتقد بودند نسبشان به آنها می رسد.
اواخر دوره ناصرالدین شاه چون او بودن در کاخ گلستان را به اینجا ترجیح می داده، قصر کاربرد و اهمیت اصلی اش را از دست می دهد. در سال ۱۳۲۳ه.ق (۱۲۸۴ش) سیلی می آید که مجموعه ی قصر را تخریب می کند... بعدها که رضاخان تصمیم می گیرد برای تهران زندانی رسمی بسازد و از معمار مشهور روس "نیکولا مارکوف " می خواهد تا طراحی اش را انجام دهد. در نهایت این زندان یازدهم آذرماه ۱۳۰۸ شکل می گیرد. سال ۱۳۸۲به دلیل اینکه زندان در فضای شهری بود و از طرفی فرسوده و قدیمی شده ؛ تعطیل می شود و در نهایت سال ۱۳۸۶با دستور شهرداری، تبدیل به - باغ موزه - می شود.
گویا یکی از اقدامات شهرداری تهران در سالهای اخیر تبدیل چنین فضاهایی است به مجموعه های فرهنگی و آموزشی. تغییر کاربری پادگان "قلعه مرغی" به "بوستان ولایت" و حالا هم تبدیل "زندان قصر" به "باغ موزه ی قصر" به نظرم ستودنی است.

با این توضیح که ورودی این باغ موزه 5هزارتومان است، برای بازدید آن می توانید هر روز صبح از ۸:۳۰ تا ۱۳ و عصرها از ۱۴ تا ۱۷ دو مسیر را برای دسترسی به باغ موزه انتخاب کنید:

۱- خیابان شریعتی - خیابان پلیس - باغ موزه قصر
۲- خیابان مطهری - بعد از تقاطع مطهری و شریعتی - به سمت اتوبان صیاد شیرازی - باغ موزه قصر

امیدوارم روزی برسد که خاطره ی دلگیر دیوارهایی که خشت خشتش تلخی و دلتنگی است جایش را به قاصدک ها بدهد و رؤیاهایی سبز...

 

(این مطلب رو 16 آذر 91 توی وبلاگ قدیمم نوشته بودم، به دلیل مشکل عدم نمایش عکس ها مجدد آوردم.
عذر تقصیر از اینکه تا 3 فروردین 1394 بعضی سفرها تکراری است!)