برآمد باد صبح و بوی نوروز...

يکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۴
انگار قدمت کلمه "نوروز" مشخص نیست. معنی این کلمه در فارسی همیشه در دوره اسلامی و حتی دوره ی ساسانیان روز اول سال یعنی روز اول فروردین ماه یا روز هرمز از آن ماه بوده.
گفته اند نوروز از زمان کیخسروست که چون کاخ ها ساخت و به مردم استخراج معادن سیم و زر و آهن و صنایع و به دست آوردن بوی های خوش را آموخت، نوروز را بنا نهاد و همین مطالب را به جمشید نیز نسبت داده اند.
در اساطیر قدیم آریایی گفته شده روز اول نوروز مبارک ترین روزهاست چون اولین روز "زمانه" است و در آن روز فلک آغاز شد.
با آن که در اوستا هم صریحا از نوروز یاد نشده از قرائن مختلف به اهمیت این جشن و آیین باستانی پی می بریم از جمله اینکه نوروز در روز هرمز از ماه فروردین واقع است و از آنجا که طبق رسوم زردشتی هر یک از سی روز ماه به نام فرشته ای بوده مثل "رام" نام روز بیست و یکم ماه و "خرداد" نام ششمین روز ماه و "هرمز" نام نخستین روز ماه ؛ نام عالی ترین مظهر دین زردشت بر این روز گذاشته شده است.
آریایی ها قبل آمدن به فلات ایران دو جشن بزرگ داشته اند یکی نوروز و دیگری مهرگان. در آن زمان فصل های سال به دو فصل محدود بود، یکی فصل گرما و دیگری فصل سرما. "جاحظ" در کتاب "التاج" می گوید:"نوروز و مهرگان دو جشن سال هستند. مهرگان دخول زمستان و فصل سرماست و نوروز اول دخول گرما"
اصلا نوروز محل ثابتی در سال شمسی نداشته یعنی مثل اول محرم سال عربی به مرور زمان در فصول سال سیر می کرده یعنی اول سال عربی قمری هر سال از محل فصلی سابق خود حدود 11روز عقب می رفته در صورتی که اول سال ایرانی یا اول فروردین تقریبا در هر چهارسال یک روز عقب تر می رفت و مثلا از اول عقرب به آخر میزان و بعد از هشت سال به 29 میزان و با گذشت 12سال به 28 میزان می افتاد و علت این سیر قهقرایی آن بود که سال را 365 روز بدون کسر اضافی حساب می کردند و گمان می کردند اگر روزهای نوروزی به اندوه بگذرد همه سال به اندوه خواهد گذشت.
گویا این وضع ادامه دارد تا 1343 هجری قمری که رضاخان آخرین روزهای نخست وزیری خود را طی می کند و با ایجاد نظم و امنیت در کشور و تصویب قوانین مفید من جمله قانون اعزام سالی صدنفر محصل به اروپا ـ قانون نظام وظیفه عمومی ـ لغو القاب قاجاریه، نظر مردم را جلب کرده بود و خود را برای نشستن روی تخت سلطنت آماده می کرد. فقط چند ماه به انقراض سلسله قاجار و تأسیس سلسله ی پهلوی مانده بود که رضاخان سردار سپه نخست وزیر لایجه ی گاه شماری جدید ایران را به مجلس پنجم داد. این گاهنامه در 11 فروردین 1304 خورشیدی در مجلس پنجم به ریاست مؤتمن الملک پیرنیا تصویب شد.
بر اساس این قانون سال رسمی دولت ایران سال خورشیدی شناخته شد و نام های زیبای ایرانی باستان برای ماههای سال انتخاب شد و ماه های عربی (محرم، صفر و ...) برای امور دینی در کنار تقویم رسمی کشور نوشته شد و بروج عربی (حمل، ثور، جوزا ...) منسوخ شد و دوره های ترکی (خطا، قیچاق، ایغو، سیچقان ئیل، تنگوزئیل و ...) از تقویم ایرانی برداشته شد. مهم تر از همه این که در این قانون نوروز در روز اول فروردین ماه و اول بهار و "اعتدال ربیعی" تثبیت شد.
جالب اینجاست که تا قبل از این قانون کسی نام ماه های ایرانی را نمی دانست مگر شعرا و اهل ادب که آنها هم اغلب نمی توانستند دوازده مال سال را دنبال هم نام ببرند.
در فرهنگ عمید آمده: بعضی کتاب های دینی پهلوی از نوروز و مراسم ایرانیان یاد کرده اند. مثلا در بندهش بزرگ گفته شده که زردشت سه بار با همسرش هوو (Hvov) نزدیک شد و نطفه ی او به زمین ریخت. این نطفه ها تحت مراقبت ایزد آناهیتا در دریاچه (Kasava) یا هامون نهاده شد که آنجا کوهی است و گروهی از پارسیان هر سال روز نوروز دختران دوشیزه شان را برای آب تنی به آن دریاچه می فرستند چون زردشت به آنها گفته که از دختران ایشان "اوشیدر" و "اوشیدرماه" و "سوشیان" که موعدان سه گانه ی مزدیسنا ونجات دهندگان بشرند، به وجود خواهد آمد.
در نوروز اشکانیان و هخامنشیان، موبد موبدان با جام زرین "می" پیش شاه می آید و انگشتری و درم و دیناری، یک دسته خوشه سبز، یک شمشیر، تیر و کمان، دوات و قلم و اسپی و غلامی خوب رو به شاه می داد و ستایش و نیایش می کرده است. در نوروز شاه "بازی" سفید پرواز می داده و برای تبرک اندکی شیر و پنیر می خوردند و بعد شاه از کوزه ی سیمین آبی که دوشیزگان از زیر آسیابها آورده بودند می نوشید... در صحن دربار ده ستون خشت بر پا می شد که روی آنها گندم، جو، برنج، باقلی، کاجلیه، ارزن، ذرت، لوبیا، نخود، کنجد و ماش می کاشتند و روز ششم یعنی نوروز آنها را می کاشتند و تا روز مهر یعنی16فروردین آنها را جمع نمی کردند. روزهای زردشتی هم مثل روزهای بابلی و آشوری هر سی روز ماه هر کدام اسمی داشته اند.
روز بامداد نوروز مردم به یکدیگر آب می پاشیدند و به یکدیگر شکر هدیه می دادند. شاید مبنای "جشن آبریزگان" همین باشد. آیینی که در فروردین انجام می شده و مدت ها در بعضی شهرهای ایران رواج داشته. این جشن در روز سی ام فروردین ماه یعنی انیران روز برگزار می شده.
احتمال می رود بنیاد این جشن مربوط به دوران فروهر پرستی (=فروردین یشت) و جامعه سرمایه داری روزگاران پیش از جمشید باشد. در این آیین معتقدند که فروهر نیکان علاوه بر یاری هایی که درامور جنگی، کشاورزی و دامداری به شهر خود و خانواده های خود می رسانند همچنین وظیفه آب رسانی و رفع خشکسالی را هم بر عهده دارند.
از این قرار جشن آبریزگان مبنای مراسم طلب آب یا استقصایی است که در دوران اسلامی هم رواج داشته است منتهی به گونه ای دیگر.
در بردسیر هنگام خشکسالی و کم آبی که در نتیجه کمی بارندگی پیش می آمد، زنان صورتک زنی را از پارچه درست کرده و بر سر چوبی کرده و بالا نگاه می داشتند و دیگران با کاسه های آب بر روی آن آب پاشیده و از او می خواستند تا سبب بارندگی را فراهم کند.
انجوی هم در این مورد معتقد است: "هنوز در بسیاری از نقاط این سرزمین، کشاورزان ماه را سی روز حساب می کنند که جمعا 360 روز می شود و برای پنج روز آخر سال جایی جداگانه دارند که متضمن برگزاری مراسم "پنجه ی مسترقه" می شود. بنابراین نوروز که از سال گذشت روز نود و یکم اول تیرماه است که جشن آبریزگان در آن برگزار می شود و از چند روز پیش مردم خود را برای آن آماده می کنند.(زمانی است که سال را از اول تابستان حساب می کردند.)
یعنی مثل جشن نوروز سراها و خانه هایشان را آب و جارو می کنند و پاکیزه و خوشبو می سازند و شیرینی و خوردنی تهیه می کنند و روز آبریزگان به باغ ها و چشمه سارها و جاهایی می روند که مظهر قنات یا چشمه باشد و علاوه بر جشن و شادی در این روز شگون می دانند که به روی همدیگر آب بپاشند.
ارمنی ها و زرتشتی هم این جشن را دارند و نزد ارامنه جشن "وارتادار"یا جشن آب پاشان است که هسته اصلی آن نزد هر سه گروه مسلمان و زرتشتی و ارمنی پاشیدن آب و شگون دانستن این آب پاشی است که در ریزه کاری و جزییات تفاوتهایی دارند."
در شکل گیری بنیاد این جشن به دو نظر متفاوت هست، بعضی بر این باورند که بنیاد این جشن مبنای ایرانی دارد، مثل ابوریحان بیرونی که آن را به فیروز ساسانی نسبت می دهد به این قرار: "پرستو با منقار خویش قدری آب آورد و بر روی سلیمان پاشید و یک ران ملخ نیز هدیه آورد و از اینجاست که مردم در نوروز به یکدیگر آب می پاشند و پیش کشی ها به نزد هم می فرستند."
"در این روز (نوروز بزرگ) مردم به هم آب می پاشند و سبب این کار همان سبب اغتسال است و بعضی گفته اند علت این است که در ایران دیرگاهی باران نبارید، ناگهان سخت ببارید و مردم به این باران تبرک جستند و ازاین آب به یکدیگر پاشیدند و این کار همین طور در ایران مرسوم بماند. نیز گفته اند سبب آب پاشی ایرانیان در این روز زدودن کثافاتی است از قبیل دود و خاکستر که در زمستان بدن به آن آلوده می شود."

چرا نوروز 12 روز است؟
بر اساس باورهای بین النهرینی، اساطیری نجومی در ایران شکل می گیرد که بنا بر آن هر یک از دوازده اختر که بر برج های دوازده گانه حاکم هستند هزار سال بر جهان حکومت می کنند و به این ترتیب عمر جهان دوازده هزار سال است و در پایان دوازده هزار سال، آسمان و زمین درهم آمیخته می شود.
احتمالا این اسطوره ریشه ی بابلی دارد و ظاهراً بر این باور است که بعد از دوازده هزار سال، آشفتگی آغازین به جهان بر می گردد. توجیه اساطیری سال دوازده ماهه بر اساس عمر دوازده هزار ساله هستی، بهترین توجیهی به نظر می رسد که در چهارچوب اعتقادات کهن می گنجد. جشن های دوازده روزه ی آغاز سال هم به این سال دوازده ماهه و دوره ی دوازده هزار ساله ی عمر جهان مربوط است.

چرا هفت سین؟
بعضی متون هفت سین را در ارتباط با هفت سیاره می دانند که سرنوشت بشر در دست آنها شمره می شد و مسلما هفت سیاره در امر تقدس عدد هفت مؤثر بوده است و گمان بر این بود که اگر کسی هر هفت را در اختیار داشته باشد یعنی نظر لطف هر هفت سیاره را به خود جلب کرده و خوشبخت خواهد بود. امکان دارد هفت سین اشاره به هفت سپنتا Spenta یا هفت مقدس یا هفت امشاسپندان هم باشد.

در هر شکل نوروز و آیین های با شکوه آن، راهی سه هزار ساله و پر پیچ و خم را پیموده تا به ما رسیده است.
طبق تقویم های قمری موسوم در تهران قدیم، شب عید "شب علفه" بود و روز آن "روز علفه". ششم فروردین به "آمدن پرستو" اختصاص داشت و هشتم به "حرکت حشرات الارض"، دهم فروردین "اول فریاد عندلیب" بود، نوزدهم "اول شرف شمس"، بیستم "آخر شرف شمس" و سی امین روز اردیبهشت هم "غایت قوت بهار" بود و هفتم خرداد "ابتدای گرما" و پانزدهم "اول نقصان آب ها"
در این تقویم ها گرچه به رخدادهای مرسوم و معموله هر نوروز و بهار اشاره می رفت اما در هیچ یک از آنها نامی از پیشقراولان هر ساله نوروز برده نشده. چرخ گردون در گردش بود و هرسال پیام آور بهار"حاجی فیروز" از راه می رسید پای کوبان و ترانه خوان با سیمایی سیه کرده و جامه ای سرخ و نوای شادی آورش که طنین انداز هر کوی و برزن بود.
گرچه امروزه روز هم حاجی فیروز در اطراف شهر، بر سر چهارراه ها و در انبوه ترافیک، کماکان بر دایره زنگی خود می کوبد و نوید نوشدن سال سر می دهد اما از دیگر پیشقراولان نوروز تهران جز یادی در خاطره ای یا نوشتاری در جریده ای قدیمی باقی نمانده است. از آن دست است خاطره " آتش افروز" و "علی موجود"
"در سالهای پیش یکی از مراسم پیشقراول نوروز این بود که دسته آتش افروز و علی موجود در تهران و بسیاری دیگر از شهرها راه می افتاد و تا شب عید دوام داشت. به این قسم که عده ای از مسخره چی ها لباس های رنگارنگ و ماسک های عجیب و غریب برای خود ترتیب می دادند و هر کدام تقلید یک تیپ مخصوص را می نمودند.
یکی مثلاً تاجر و آن یکی میرزا و دیگری پیرزن می شد واز پانزدهم اسفند یعنی دو هفته به عید مانده، با دایره و تمبک و ساز، توی کوچه ها و مخصوصاً بیشتر اوقات توی بازارها می گشتند... به هر حال، آتش افروز یا کارناوال شب عید، دو هفته تمام توی بازارها و کوچه ها می گشتند و از مردمی که برای خرید عید به بازار آمده بودند و همچنین از دکان دارها حسن طلب می کردند، به این ترتیب که جلوی دکان یا اشخاص جمع می شدند و اشعار می خواندند و می رقصیدند و بخشش و انعام می خواستند و برگردان شعرشان این بود: آتش افروز صغیره، سالی یک روزه فقیره، تا نگیره نمیره...
اما دسته علی موجود از سیاه های آزاد شده تشکیل می شد. چون سابق بر این کنیز و غلام در ایران و مخصوصاً تهران زیاد خرید و فروش می شد و همین که ارباب ها کنیز و غلام خود را آزاد می کردند، آنها دور خود جمع می شدند. سیاه ها سردسته ای داشتند که او را علی موجود می گفتند. در ایام قبل عید، علی موجود دسته ای از سیاهان راه می انداخت. برخی از اینها سینی و یا بشقابی در دست داشتند که عدس و جو و گندم در آن سبز بود، بعضی دیگر منقل اسپند، بعضی آینه و نارنج، بعضی گلدان نرگس و سنبل و امثال آن داشتند و همه روزه از صبح تا شام در خانه ارباب های قدیمی و یا اعیان محترمین می رفتند و رخت عید و پول و برنج و ماهی شب عید می خواستند.
بعضی از اینها هم از اواخر اسفند در منزل اعیان و اشراف چادر می زدند و عیدی های عمده مانند خرج سفر کربلا و مشهد تقاضا می کردند و مطابق عادات و رسوم آن روزها هم حاجت روا می شدند.

ابوریحان در نوشته هایش اشاره می کند که: سومریا ن در 2400 سال قبل از میلاد سال خود را از اول بهار (ماه نیسان) شروع می کردند و در روزهای اول سال جشنی بزرگ داشتند که در آن شاه از سلطنت خلع می شد و پنج روزی حکومت به دست یک مرد طاس می افتاد که از پشت بر الاغ سوار بود. در این پنج روز کاهنان همه گونه توهین به شاه معزول می کردند و او هم التماس می کرده که نکشندش و بعد پنج روز مجددا شاه به تخت می نشست و مرد طاس را به شدت کتک می زدند به طوری که برخی موارد از شدت ضربات فوت می کرد. مرد طاس در پنج روزه ی حکومت خود حتی مجاز بود که با همسران شاه آمیزش کند و کسی حق ممانعت نداشت البته اگر چنین نمی کرد هر شب از زنان شاه کتک می خورد و اگر چنین می کرد پس از جلوس مجدد شاه اعدام می شد.
شاید نمایش "کوسه برنشین" که بعداً به صورت "کوسه گردی" یا "کوسه گلین" و در دوره های اخیرتر به شکل "میر نوروزی" یا "شاه نوروزی" درآمد و در برخی پاره فرهنگ های ایرانی بازماند اشاره به همان جشن های باستانی باشد و حتی دسته های"آتش افروز" که رفته رفته شکل های دیگری مانند "حاجی فیروز" و "جیگی جیگی ننه خانم" به خود گرفت.
اما در هر شکل گرداندن "کوسه برنشین" در کوی و برزن و راه افتادن دسته های "آتش افروز" به نشانۀ مرگ تمثیلی زمستان و نوگشت طبیعت همه نمونه هایی از نمایش های پایانی سال و نوشدگی بوده است.
در تبیین مفهوم جشن های نوشدگی سال در فرهنگ مردم جهان، "میرچا الیاده" مردم شناس رومانیایی می گوید که مردم تقسیم بندی زمانی طبیعت را با برپایی آئین هایی که ناظر برتداوم زندگی در کل جامعه است، معین و مشخص می کنند.
مرحلۀ گسستن از سال کهنه و استقبال از سال نو در گذشتۀ دور با مراسم پلشت زدایی و نمایش های ویژه ای همراه بوده است. از غبار روبی و پاک سازی خانه یا به اصطلاح "خانه تکانی"، سفید و نقاشی کردن در و دیوارهای خانه، سفید کردن اسباب و ظروف دود گرفته وسیاه شدۀ آشپزخانه، کنار نهادن و نو کردن اسباب و اشیا و جامه های کهنه و فرسوده و ژنده و ناکارآمد، تطهیر سر وتن، گَند زدایی فضای خانه گرفته تا سوزاندن و دودکردن اسپند و کُندر، آتش بازی و افروختن آتش در شب سال نو یا در آخرین شب چهارشنبۀ سال.

خواندن باورها و دانستن آیین ها و اسطوره های نوروزی در جای جای ایران هم خواندنی است.

اصفهان
در فرهنگ مردم اصفهان اسطوره ای رایج است که سال کهنه را به یک "عجوزه خانم" مانند می کند که چشم انتظار آمدن "عمونوروز" نماد سال نو است. این عجوزه همیشه به هنگام تحویل سال به خواب می رود و از دیدار "عمونوروز" محروم می ماند و باز به شوق دیدار او یک سال دیگر انتظار می کشد. این اسطوره را این چنین نقل کرده اند:
"عجوزه خانم از یک ماه به نوروز به دارکوب ها و چرخ ریسک ها دستور می دهد که از برگ نورس درختان و گل های نوشکفته، قبای زیبایی برای عمو نوروز ببافند. می گویند باد و طوفان های موسمی اسفندمان نشانه خانه تکانی او است. چند روز به عید مانده اولین بوسه ها را از سر شاخه های درختان می رباید تا گل ها باز شود و آنها را توی گلدان بگذارد. سفره ای می چیند و تخم مرغی بر آینه می گذارد تا به هنگام حرکت تخم مرغ بر آینه تحویل سال را حس کند. غلیان را چاق می کند و روی مخده می نشیند به انتظار عمونوروز. کم کم خوابش می گیرد. عمونوروز وقتی سال تحویل شد می آید و عجوزه خانم را خواب می بیند. پکی به غلیان می زند و از شیرینی می خورد و باز می گردد. دمی بعد عجوزه خانم از خواب بیدار می شود و می فهمد که سال تحویل شد و عمو نوروز آمده و رفته است. اگر خود را به آب بزند، باران می بارد و اگر به خاک بیفکند، طوفان گرد و خاک بر می خیزد و چاره ای ندارد جز اینکه تا سالی دیگر صبر کند. می گویند که سالی که عمونوروز و عجوزه خانم به هم برسند دنیا به آخر می رسد."

بانه
غروب روز پیش از نوروز در همه ی کوچه های و میدان ها و جاهای مرتفع آتش روشن می کنند. مادران برای فرزندانشان تخم مرغ پخته و آن را با روناس یا پوست پخته پیاز رنگ می کنند. در شب نوروز کودکان و نوجوانان به پشت بام خانه ها رفته و با انداختن ظرفی بر داخل خانه، پول، تنقلات و عیدی می گیرند. بچه ها هنگام آویزان کردن ظرف و انداختن آن به داخل خانه و حیاط کسی، صاحبخانه را صدا می زنند و می گویند:
"هاتری ماتری، خووا کوریکی، چاوره شکر له تان باتی، به شی ایمه بخه نه جه ماهاتی" یعنی پسری سیاه چشم نصیب شما شود، سهم ما را به حساب گروه بریزید...
و صاحبخانه هم به اندازه توانش عیدانه را در داخل ظرف ریخته و طناب را می جنباند و بچه ها ظرف را بالا می کشند و عیدانه را میان خود تقسیم کرده و از صاحبخانه سپاسگزاری کرده و به پشت بام خانه ای دیگر می روند.

اسلام آباد غرب و گوراجوب
در آنجا مرسوم است که شب نوروز همه مردان و پسران در محلی به نام "بانه گوره" گردهم می آیند و پس از تبریک سال نو به یکدیگر، یکی از بزرگان به وسط جمعیت رفته و با آرزوی شروع سالی خوب، همه ی مردم را به انجام کارهای نیک هدایت می کند و اگر کسی با دیگری قهر باشد آنها را به آشتی فرامی خواند و نیز با مشورت یکدیگر به بررسی مشکلات خود می پردازد.

ساری
در مازندران چند روز مانده به عید عده ای به نام "نوروزخوان" به دوره گردی در روستاها می پردازند و نوروزخوانی می کنند. به این ترتیب که یکی از این دسته های نوروزخوانی اشعاری را فی البداهه در وصف نوروز و منزل و مقام هر صاحبخانه می سراید و بقیه همراهان در پایان هر آهنگی با او همصدا می شوند و از او پیروی می کنند. در پایان از صاحبخانه عیدی و مژدگانی می گیرند.

رامیان گلستان
از چند روز مانده به نوروز، جوانان و جوانان ده تا پانزده ساله شب هنگام به در خانه ها رفته و با خواندن اشعار و ترانه ها ضمن مژده دادن رسیدن عید نوروز از صاحبخانه ها درخواست عیدانه مثل پول، تخم مرغ، برنج و ... می نمایند.

بوشهر
در بیشتر مناطق بوشهر علاوه بر هفت سین گذاشتن بر سفره ی نوروز، رسم است هفت "میم نیز گذاشته شود مثل: موسیر، مربا، ماست و ...

پل دختر
عشایر مهمان دوست لرستان چهار روز پیش از نوروز، شامگاهان و عصرها حلوایی می پزند که به "الفه" معروف است. این حلوا آمیخته ای از آرد، روغن و آب قند است که به طرز زیبایی فراهم می شود. پزنده ی آن به در خانه ی همسایگان و آشنایان رفته و بعد از پیشکش کردن از آنها برای درگذشتگان خود طلب فاتحه می کند.

آبادان
آنها بعد از برپایی هفت سین و تحویل سال به دید و بازدید یکدیگر می روند و برای ناهار پلوماهی تهیه می کنند بویژه ماهی سبور. از آنجا که مردم آبادان عموما با نشاط و شادی پسند هستند عصر و شب هنگام به پارک ها، بازار و مکان های تفریحی می روند.

کردستان
بعد از برپایی هفت سین با توجه به توانایی افراد هر خانوار به محض تحویل سال صدای هلهله و شادی از هر خانه ای بلند می شود. نخست افراد کوچک خانواده دست بزرگان را می بوسند و بعد بزرگ خانواده روی بچه ها و جوانان را و به آنها عیدی می دهد. بعد بر سفره نشسته و مشغول غذا خوردن می شوند. بچه ها و جوانان مقداری سیر و پیاز خورده و نیز به پای خود می مالند. به این سبب که از گزند جانوری مثل مار و کژدم در امان باشند. هر کس به تناسب وضع خود لباس می پوشد وگران بودن لباس مهم نیست. آنها آدینه ی نخست سال به گورستان می روند و برای نیاکان خود با نیایش خواستار آمرزش می شوند.

آذربایجان
در آذربایجان "تکم چی" (Takamci) پیام آور نوروز است و در کوی و برزن ها به راه افتاده با خواندن اشعار، لحظاتی مردم را سرگرم می کند و از آنان پول، ارمغان و شیرینی دریافت می کند. (تکم چی در واقع از یک تخته و یک دسته چوبی که هنگامی بر روی همدیگر کوبیده می شود، صدای جیرینگ جیرینگ بر می خیزد) این آیین در برخی شهرهای شمالی مثل آستارا هم برپا می شود.

آمل
چند روز مانده به نوروز 2نفر به نام نوروزخوان در کوچه ها به راه افتاده و در جلوی اشخاص و منازل سرودهایی می خوانند:" بادبهارون بمویه، عید بزرگمون بمویه، مژده ها دین ای یارون، نروز سلطون بمویه" یعنی بادبهاران آمده، عیدبزرگان آمده، مژده دهید این یاران، نوروز سلطان آمده. که صابخانه به آنها هدیه ای می دهد. شب نوروز و بعد از تحویل سال کسی که به خوش قدمی و خجستگی ، خوش نام باشد با دسته سبزی یا شکوفه ی گل همراه با قرآن، آینه، کاسه آب و چند سکه نقره وارد خانه ها می شود و صاحبخانه با دین وی خیر مقدم گفته و ارمغانی به او پیشکش می کند که به این آیین "مارمه یا مادرمه" می گویند.

اسفراین
با توجه به گوناگونی جمعیت در اسفراین آیین نوروزی از تنوع ویژه ای برخوردار است. آیینی معروف به "هلاتم تم" یکی از جالب ترین آیین های آنهاست. در آن عده ای کودک و نوجوان به پشت بام منازل رفته و کیسه ای کوچک را به طنابی بسته و آن را از سوراخ اجاق به داخل اتاقها می اندازند یا مقابل پنجره ها می گذارند و می خوانند:
"هلاتم تم، هلاتم تم اسبارو، کجابندم، به میان گل گندم، گل گندم رو او برده، دل بی بی رو خو برده" یعنی: اسبها را کجا ببندم؟ میان گل گندم؟ گل گندم را آب برده، دل بی بی را خواب برده.
صاحبخانه از صاحبان آواز می پرسد: "دختر مخی یا مرغنه؟" یعنی دختر می خواهی یا تخم مرغ؟ که باید بگویند مرغنه چون اگر بگویند دختر، چیزی در کیسه شان نمی ریزند. اما اگر بگویند مرغنه سکه، خرما، سنجد، شیرینی یا آجیل نصیبشان می شود. این آیین را کردها "خله خلتانک" می گویند.
آیین خان گرفته یامیرنوروزی از دیگر آیین های رایج نوروز در اسفراین است که گاهی پیش از نوروز و گاهی بعد از نوروز برگزار می شود. جوانان روستا فردی را که توانایی انجام وظایف خانی را داشته باشد گزینش می کنند. خان نباید بخندد یا شوخی کند وگرنه مقام خود را از دست می دهد. در کنار خان ده تا دوازده نوازنده ی محلی هستند که آواز، پایکوبی و رقص آیین را رونق بیشتر می دهند. خان چند نفر را به عنوان جلاد، مباشر، نوکر و ... گزینش می کند تا رام فرمان او باشند . عده ای در مسیر روستا افراد تازه وارد را به حضور خان می رسانند و خان به آنها می گوید: یا باج بدهید یا با پهلوانان کشتی بگیرید. افراد تازه وارد به فراخور حال خود پولی را باج می دهند و نوکران خان برای افراد مغروری که حاضر به پرداخت باج نیستند پس از شکست در کشتی آنها را درون توری که ویژه حمل کاه است می گذارند تا مایه عبرت دیگران شود. این آیین تا دوازدهم نوروز ادامه دارد. در این مدت ناهار خان و نوازندگان واطرافیان خان به عهده دختران روستا است و شام به عهده ی جوانان پسر و پول حاصل از باجگیری به نوازندگان خان و اطرافیان می رسد. در کنار این آیین بازی های محلی مثل توشله بازی، کبدی، لپربازی، چشم قاینک و ..انجام می شود تا روز سیزده به در که خانه و نوازنده ها به صحرا رفته و به جشن و پایکوبی مشغول می شوند، معمولا اهالی اسفراین در امامزاده فریمان اجتماع می کنند تا شاهد کشتی با جوخه باشند.

زابل
در سیستان آیین نوروز اهمیت ویژه ای دارد. در نخستین روز نوروز لباس نو می پوشند و به دیدار یکدیگر به کوه خواجه می روند و با پادرمیانی ریش سفیدان مشکلات خود را حل می کنند و یا اگر کینه ای باشد به دور می ریزند. زنان هم بعد از خانه تکانی بوته چوبی را کنده و به بالای خانه آویزان می کنند که نشان از خرمی و سرسبزی تا سال بعد است.

شیراز
مرحوم دکتر غنی به شادروان دشتی گفته بود: "من تا زمانی که شیراز را ندیده بودم تصور می کردم ـ صحراـ یعنی همین دامنه ی کویر که ما در سبزوار می بینیم. بعدها که شیراز را دیدم دانستم منظور آن بزرگان از صحرا، دشت های سبز و خرم اطراف شیراز است. تا نیم قرن پیش هم آرامگاه دو بزرگ در شیراز پوشیده از سبزه زارهای چشم نوازی بود که شیخ اجل حق داشت بگوید:
خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
معلوم است که مردم این شهر با آن هوا و طبیعت طرب انگیز در جشنی مانند جشن نوروز چه حالی دارند. ولی جشن نوروز به مردم یک شهر و یک آبادی اختصاص ندارد. همگانی است

تهران
از کتاب تاریخ اجتماعی ایران هم شنیدنی است: ورود برج اسفند یعنی ماه حوت بود که کم کم اندیشه ی عید نوروز در دل های اغنیا و غم و عصه ی آن به خاطر فقرا نشسته و جنب و جوش ، داد و ستد در بازار و دکاکین ظاهر می شد و مردم به تهیه وسایل عید می رفتند و مقدم بر همه رخت و لباس دوخته ندوخته برای خود و اطفال بود که دغدغه و وقت زیادتر می طلبید... بعد نوبت به خانه تکانی می رسید و این سنتی بود که در خانه ی هیچ اعیان و گدا تعطیل پذیر نبود و در هر خانه ای از اغنیا تا فقرا و حتی مرده شور خانه باید کل و جزء بیرون ریخته شده، پاکیزه و نظیف شسته و گردگیری شده، مرتب به جاهای خود عودت داده بشوند و در همین خانه تکانی ها اشیای زاید یکساله بیرون ریخته شده ، دل ها به دریا زده شده، حلبی زنگ زده ها و شکسته قراضه های طول زمان بیرون افکنده شده یا برای فروش به دوره گردها کنار گذاشته می شدند.
بعد نوبت سبز کردن سبزی می رسید که به نسبت سنگینی و سبکی دست سبز کننده (کسی که سبزه اش زود سبز می شد را سبک دست و اگر دیر سبز می شد سنگین دست می گفتند.) از بیست روز تا ده روز به عید مانده صورت می گرفت به این ترتیب که زن خانه به تعداد جمعیت خانواده مشت مشت گندم یا عدس و ماش بر میداشت به طوری که بعد از مشت کردن چیزی از مشتش به زمین نیفتد و به ظرفی سفالی می ریخت و با هر مشت نیت سلامتی، تندرستی، خوشی، خوشبختی و مال و گشایش ... می کرد و روزها در آفتاب و شب ها در گرم ترین اطاق می گذاشت تا سبزه ها رخ بکشند و اگر حوصله و سلیقه زیادتری داشت نخودهایی را چشم و ابرو کشیده، چادر به سرشان کرده ، گل های پارچه ای دیگری نیز ساخته و جمله را بر سرچوب جارو کرده در میان سبزه ها می گذاشت.
از همین روزها دکان های شیرینی فروش و آجیل فروش و دوخته فروش ها و کفاش ها و کلاهدوز ها و گیوه فروش ها و ماهی فروش ها و سبزی فروش ها رونق به سزا گرفته و کسبه و پیشه وران دیگر به دور کوچه ها و گذرها به راه افتاده ورود بهار را بشارت می دادند. از جمله نعنا ترخونی ها که با لاوک های چوبی پونه وحشی های پر عطر و بو و ترخون های پاکوتاه و تربچه نقلی های آب زده فریاد می زدند: " آی گل پونه، نعنا پونه، نوبره بهاره گل پونه، تربچه نقلیه نعنا و ترخون"
بعدها سنت قاشق زنی بود و جوانان و مردان دل که به نشاط چادر به سر کرده و در خانه های مورد نظرشان می رفتند و قاشق زنی می کردند و دیداری شروع می شد یا تجدید دیداری می شود و دختران و زانی هم به در خانه های دلبرده هایشان به تمنای عشق می رفتند و به قول جعفر شهری چه زیاد از اینان که به یمن هشتی ها و دالان های خانه های ایشان، پر و پیمان باز می گشتند!
تهرانی ها یک شب به سال تحویل مانده را شب علقه یا عرفه می گفتند که در این شب باید علف پلو می خوردند مثل: سبزی پلو ، خرده شوید، کوکوی سبزی با سیر تازه و ماهی . عقیده به پلوی سبزی دار این شب بود که خوردن آن در چنین شبی دل را زنده واحشا را تازه و بدن را رطوبت مفید می بخشد و روح تازه به تن دمیده، نشاط و تازگی همراه می آورد و در چنین شبی هم بود که ندید بدید ها و تازه به دوران رسیده ها جهت خودنمایی اینکه سبزی تازه به کار برده اند آشغال هایش را با کله ماهی هایشان کنار در خانه هایشان می ریختند!
شب سال نو یعنی بعد از تحویل سال شب خوردن "رشته پلو" بود که با آن سر رشته ی کارها به دست می آمد. مخصوصا اگر خرمای مفصلی هم لای آن گذارده کشمش پلوی سرخ کرده ای زینت بخش روی آن بکنند که ضعف سستی برنج را از تنشان برای تا آخر سال دور کرده قوتشان بدهند و همین رشته پلو بود که خوردن آن در این شب رشته ی کار و بخت و زندگی به دستشان می دادد. اگر مرد خانواده بود و رشته کسب و کار از دستش به در رفته بود اولین بشقاب این پلو را برای او بکشند. اگر دختری در خانه مانده بود زیر دیگ اجاق را او روشن می کرد و موقعع کشیدن در دیگ را او بر می داشت. اگر کسی بی پول بود رشته ی غذا را خشک کرده در کیسه ی پول می انداخت. اگر برای مهر و محبت و عقد دوستی و مودت به خورد کسی می دادند محبت و پیوستگی شان همیشگی می شد و ...
از دیگر اعتقادات شب سال نو شعله و نور و چراغ در خانه بود. یعنی اجاقشان روشن و منقلشان با آتش و چراغهایشان هر چند که دارند و حداقل در هر اتاق یکی دو چراغ روشن داشته باشند که سوای سنت ملی روایت مذهبی نیز داخل آن شده بود. روایتی که مصرف نور و چراغ را هرچه باشد اسراف ندانسته، به همانگونه که مصارف سفر حج هر چند تبذیر و به هر خاطر که شود اسراف به حساب نیامده و مؤاخذه نخواهد داشت . همین چراغ ها بود که باید یکسره تا صبح یک روز بعد از سال نو یعنی روز دوم نوروز روشن می ماند.
از دیگر آداب نوروزی چیدن سفره هفت سین بود که برای ساعت تحول آماده می گردید و بیش از حد به آن اهمیت داده می شد تا آنجا که با نچیدن آن خرابی روزگار و نگونساری کار و بار را خود با دست خود خریده بود. دو سه ساعت جلوتر سفره چلوار یا هر نوع پارچه اما سفید را گسترده و هفت نوع خوردنی مثل سیر، سرکه، سماق، سمنو، سبزی، سنجد و سیب درآن نهاده می شد. اما آنچه هفت سین واقعی را شامل می شد سفره ی سنتی ها و دولتمندان بود، سفره ای از گرانبها ترین پارچه ها مثل ترمه، شال و قلمکار که در بالاترین نقطه اطاق یا تالار پهن می کردند و بر آن قرآنی باز می گذاشتند که لابلایش سکله های طلا و نقره برای دشت اول سال گذاشته بودند. کاسه ای آب و شیشه گلابی دو طرف قرآن میگذاشتند. بشقابی آرد و بشقابی نان بریده در دوطرف دیگرش می گذاشتند. چهار لاله یا شمعدان یا چراغ یک فرم روشن کرده و 4گوشه اش می گذاشتند و بعد هفت سین را کامل نموده بر آن می افزودند و در اطرافش کاسه بشقاب های آب و شیر و آرد و نان قرار می دادند و کاسه پر از تخم مرغ نپخته برای معلوم کردن لحظه تحویل سال با این اعتقاد که دنیا روی شاخ گاو و گاو بر پشت ماهی و ماهی در دریا می باشد و سالی یک مرتبه گاو برای خستگی در کردن دنیا را این شاخ آن شاخ می کند و در همین وقت می باشد که زمین حرکت کرده، تخم مرغ میان کاسه به جنبش در می آید. دیگر تنگ یا کاسه آب که چند ماهی قرمز در آن انداخته بودند به این خاطر که جاندار در سر سفره شان جنب و جوش کند و بشقابی اسفند که رفع قضا و بلا نماید. بشقابی تخم مرغ رنگ کرده که ازدیاد روزی نماید ودیگر بشقاب رشته پلوی شب علفه و بشقابی پنیر که مایه ی کار بوده باشد و کاسه ای ماست و بشقابی خرما و اگر تحویل سال در بعداز ظهر و شب اتفاق می افتاد کاسه آش رشته ای که طبق رسوم در روز آن پخته بودند. بشقای نقل و بشقابی نبات که شیرین کام بوده باشند و دیگر گلدان سنبل که بعضی به جای سیب به کار می بردند چون گفته شده بود سیب سیری می آورد. بشقاب یا سینی از نمک کوبیده که برکت می آورد و به تعداد افراد خانواده شمع گچی سفید در آن می افروختند...
... در نهایت اینکه چه نوروز را مثل دکتر زدودن رنگ پژمردگی و اندوه از سیمای این ملت نومید بدانیم و در آمیختن روح مردم این سرزمین بلاخیر با روح شاد و جانبخش طبیعت و چه پیوند دادن نسل های متوالی قومی که بر سر چهارراه حوادث تاریخ نشسته اند، باید گفت نخستین لحظات آغاز آفرینش، هرساله آتش اهورایی نوروز را می افروزیم و به پایمردی خیال از صحراهای سیاه ومرگ زده قرون تهی می گذریم و درهمه نوروزهایی که زیر آسمان پاک و آفتاب روشن سرزمین مان برپا می شده با زنان و مردانی که خونشان در رگ هایمان می دود و روحشان دردل هایمان، بودن خویش را به عنوان یک ملت در تندباد ریشه برانداز زمان ها و دگرگون شدن ها خلود می بخشیم و در میعادگاهی که همه نسل های تاریخ و اساطیر ملت ما حضور دارند با آنان پیمان وفا می بندیم. امانت عشق را از آنان به ودیعه می گیریم که هرگز نمیریم و دوام راستین خویش را به نام ملتی که در این صحرای عظیم بشری ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنی و قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش در رهگذر تاریخ ایستاده است بر صحیفه عالم ثبت کنیم...
قطار به مقصد رسیده و سوت پایان... کتاب "نوروز" را می بندم و با خودم فکر می کنم برای روزهایمان چه معنایی دیگر می توان یافت جز بهار؟!

 

(این مطلب در اولین شماره مجله ی گیلگمش با کمی تغییر چاب شده باعکس خانم پوری زنگنه)