سفر به قشم ـ یک دو سه چیلیک

پنجشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۵
دایره ی مرورگر عکس های دوربینم را می چرخانم و با محمدرشاد و سلیمان از نو سفر می  کنیم به مسجد زیبای روستای سلخ، دره ی مجسمه ها و تندیس ها، اسکله و روستای طبل،جنگل های حرا، گنبد و غار نمکی، گورستان تاریخی انگلیسی های باسعیدو، تنگه ی چاهکوه و...



در حالی مرور عکس ها می پرسم: "پسرا شنیدم قبلنا به قشم یه چیز دیگه می گفتن، کاوان، بنی کاوان یا یه همچین چیزی آره؟"
سری تکان می دهند و شانه هایشان را با حالتی بی تفاوت بالا می برند و سوالم بی جواب می ماند. می شود گفت پروژه ی آموزش غیر مستقیم جواب نمی دهد!
ادامه می دهم:"اگر نمی دونید اشکالی نداره، می تونید از بزرگترهاتون بپرسید، دفعه ی دیگه که اومدم اسکله ی طبل به من هم بگید، خوبه؟"
محمدرشاد می گوید پدرش طبقه پایین مشغول نماز است، فرصت می خواهد تا از او سوال کند، اما کمی دلم می گیرد از دریا، وقتی می شنوم دو سالی می شود بابای سلیمان با لنج برای خرید وسیله از شارجه رفته و هنوز برنگشته...

بالاخره غذا را می آورند. بشقاب بزرگ پلو که یکطرفش را میگو چیده اند و طرف دیگرش را ماهی مقوا، با ظرفی پر از خرما کنارش، کادر کاملی می شود برای عکسی که می گیرم. وقتی عاشق غذاهای دریایی باشی، سفر به هر کدام از جزایر خلیج فارس یعنی چشیدن طعم خوش زندگی.
طاقتم برای تحمل گرسنگی تمام می شود. تعارف که می کنم سلیمان می گوید:"ما نهارمان را صلات ظهر خوردیم"
به ساعت نگاه می کنم از چهار گذشته، لبخندی می زنم و بسم الله...
برای حساب کردن غذا و خداحافظی از بچه ها، پله های چوبی را که با هر قدم زیر پایم کهنگی شان را جیر جیر، اعتراض می کنند، پایین می روم.
بابای محمدرشاد را هم می بینم. نقشه قشم و مسیری را که از دیروز تا امروز طی کرده ام نگاهی می کند و وقتی در مورد ادامه مسیر به سمت لافت سئوال می کنم، می گوید "اگر عجله نداری کمی صبر کن، ما هم عازم قشم هستیم، می توانی تا لافت با ما بیایی"
با بچه ها خداحافظی می کنم و سفرم را همراه بابای محمدرشاد و همسرش "حوا" ادامه می دهم.

بابای محمدرشاد مثل اکثر ساکنان جزیره قشم، تویوتا دارد و این یعنی 30کیلومتر سواری با کولر! برعکس ظاهر آرامی که دارد، در رانندگی کمی عجول است. سکوت فضای داخل ماشین با ریتم گرم ترانه ای جنوبی شکسته می شود.

"... وقتی که نگاه اَفتو
توی شَهرون نزدن دو
مِه وِ او نگا شِنازوم
به او گرماشَم اَسازم..."

تابلوها تند و تند جایشان را به هم می دهند، هفت رنگو، سهیلی، دهخدا، گورزین، طلادوری... و جاده پا به پای مان می دود. کمی از صدای شادی کم می شود و بابای محمدرشاد سر صحبت را می اندازد:"تا حالا بندر آمده بودی" و وقتی می گویم اولین بار است، کلی از جنوب و قصه هایش می گوید. تاریخ قصه های "پری دریایی" در افسانه‏ های خلیج فارس از باقی داستان ها طولانی ‏تر است که همچنان سینه به سینه نقل می شود. این را در نوشته های "حمدالله مستوفی" هم خوانده بودم که به شدت اعتقاد دارد خلیج فارس به مدد جزایر پراکنده و پرشمارش یکی از مکان‏های حضور آدم وشان بوده و هست."

ورود به لافت انگار دریچه ی ورود به تاریخی کهن است. از موقع ورود به قلعه نادری که بر روی دژهای باستانی قبل اسلام بنا شده تا عبور از بندرگاهش که صدها سال مسیر تجارت ایران و هند بوده؛ روح معماری کویرهای مرکزی ایران را در انطباقی هوشمندانه با اقلیم دریای پارس، می شود در نقطه به نقطه اش از نزدیک دید. برج‌های تاریخی و دیوارهای سفیدرنگش برایم یادآور شگفتی های کازابلانکاست. خیلی از خانه ها بادگیر دارند. بزرگترین آب انبار جنوب، چاه‌های طلا که در مکانی گود حفر شده اند و آبشان از باران و سرریز صخره و تل بالادست تأمین می‌شده و گویا به همین دلیل به "تل آو" و بعدها "طلا" مشهور شده‌اند همه و همه در تلفیق با معماری منحصر به فردی که روستا دارد باعث شده اینجا یکی از 10روستای بی نظیر ایران باشد.
بابای محمدرشاد توی راه به تابلوی کارگاه لنج سازی اشاره می کند و تعریف می کند خیلی سال قبل وقتی که باد موافق می آمد در حالی که نوای دف و دمام همه جا می پیچید، در میان جاشوها، به دستور ناخدای لافتی، بادبانها را می کشیدند و کشتی را کم کم به دل آب راهی می کردند و پایکوبی شان را آنقدر ادامه می دادند تا دیگر کشتی به چشم نیاید. آنجا که به قول "ناتل خانلری" لحظه ای چند بر این لوح کبود، نقطه ای بود و سپس هیچ نبود.

با خودم می اندیشم، سفر به دریای جنوب یعنی تجربه ی لمس همین افسانه ها و داستان های آغشته به افسون دریا، که حاصل دل‌مشغولی زنان جنوبی است و قصه ی چشم های منتظرشان به راه مردان دریا. یعنی گرمای نفس کشیدن در هوای شرجی و زندگی با مردم خونگرم، یعنی نقش حنا روی دست و پا و لباسهای رنگی، یعنی دیدن آداب هم‌زیستی با دریا در مسیری تاریخی که با گذشتن از قشم، لارک، هنگام و هرمز و در نهایت رسیدن به نقطه سوق‌الجیشی تنگه هرمز یعنی انتهای "راه مروارید" که در کتاب"دکتر ناصر کرمی" آمده، اوج می گیرد.

در حالی که کم کم به ساحل لافت نزدیک می شویم، با نوای شاد موسیقی "از خانه ی مو، تا خانه ی شان، پنج دیقه راهن..، مگه تو نَ فهمی، دل مو سیاهٍن..."
می پرسم: الان هم این مراسم اجرا می شود؟
می گوید:"نه دخترجان، دیگَه قایق چوبی کجان؟ فولاد و فایبرگلاس جاشونو گرفتن و منتظر باد موافق موندن، بی معنی هستن"

آن طرف شیشه کشتی های قدیمی که در بندر پهلو گرفته اند و به گل نشسته اند، حواسم را پرت خودشان می کنند، این لحظه ها جان می دهند برای شکار و ثبت در خاطرات. چیلیک

"حوا" با چشم های مهربانش به من نگاهی می اندازد. می گویم: حوا خانم من عاشق سفر کردن و نوشتن از منظره ها و شهرهای زیبا هستم. برای همین هر جا می روم یک عالمه عکس می گیرم، فقط موفق نشدم از زنهای اینجا خوب عکس بگیرم! بابای محمدرشاد لبخندی می زند و آن طرف خیابان اشاره می کند و "هوزاری" را نشان می دهد، کشتی چوبی که برای اجرای مراسم نمادین ساخته اند و ادامه می دهد: اگر عید آمده بودی به جشن "بادبان کشی" می رسیدی که هر سال بومی ها با جمع شدن دور تا دور هوزاری و شادی کردن برگزار می کنند.
همین طور که بابای محمدرشاد حرف می زند، تصویر سفیدپوش مردان جومه دراز(نوعی لباس بلند مردانه ی جنوبی) که چوب های سفیدرنگ دستشان گرفته اند و زنان با کندوره (نوعی لباس زنانه جنوبی) در حالی که حرکات موزون انجام می دهند در ذهنم جان می گیرند و تلفیق می شود با صدای آواز گرم جنوبی و نوای دمام و دایره و آوای دف، دف، دف ...

از حوا و بابای محمدرشاد که برای تدارکات مراسم عروسی فردای یکی از دختران فامیل به قشم می روند و مرا تا لافت رسانده اند، تشکر می کنم و درخواست می کنم هر کجا که می توانند مرا پیاده کنند. حوا با چشم های مهربانش از پشت برک با شرم و حیای زنهای جنوبی، نگاهی به عقب می اندازد و می پرسد: هنوز هوا گرم است. می خواهی همراه ما بیایی. شب می رسانیمت. می گویم شاید مقصدم را عوض کنم. بنابراین تمام قد در برابر سادگی و صفای شان می ایستم تا با هر دویشان خداحافظی کنم . حوا دعوتم می کند برای عروسی فردا در روستایشان و با خنده می گوید: "با هم می رویم و هر چقدر هم دلت خواست می توانی از زنها عکس بگیری"


وجودم پر می شود از احساس رضایت برای درک این همه خوبی و ادامه سفرم گره می خورد با پرسه زدن توی کوچه پسکوچه های قدیمی و سیراب شدن از شنیدن صدای اذانی که هر طرف می روی به گوشت می رسد و با نوای خیس دریا در در هم می آمیزد. خورشید در حال غروب پشت قلعه پرتغالی هاست. ترکیب بافت خانه های سنتی و کشتی های به گل نشسته ی ساحل با شولای نارنجی خورشید از بهترین صحنه های خلق شگفتی های جدید سفرم هستند برای این که بعدها دیگران را در تجربه ی سفر به شگفتی های قشم شریک کنم.
در امتداد جاده ی ساحلی جلو می روم و پرنده ها با ورودم بال و پر می گیرند.از یکی از محلی ها در مورد ادامه مسیر به مقصد بعد سئوال می کنم  و آماده می شوم برای رفتن و آخرین لحظه ی درک زیبایی های لافت قاب می شود در چارچوب یک کادر و چیلیک...
"سون هدین" در یکی از سفرهایش به ایران هنگامی که می خواسته آن شهر را ترک کند، جمله ای را ذکر می کند:" ای شهر، هنگامی که تو را ترک می گفتم، لحظه ای را به خاطر آوردم که آدم و حوا باید بهشت را ترک می گفتند." شک ندارم او موقع نوشتن کتابش خلیج فارس و جزایرش را ندیده بود.

 

(با تشکر از شرکت سرمایه‌گذاری و توسعه‌ی قشم برای برگزاری جشنواره ی بلاگرها همزمان با روز ملی خلیج فارس)