سفر با «کنت گوبینو»

شنبه ۵ تير ۱۳۹۵
« ...این‌ها همه از فرشته‌ها و مردمان شرافتمند نیستد ولی آن غول‌هایی که به ما معرفی کرده‌اند نیز نیستند.

...این‌جا همه در فکر احیای دوران نادرشاه و تیمور هستند و در این فکر که از امروز به فردا یک‌باره ثروتمند شوند. در این‌جا کار مثبت کمتر مورد توجه است. این‌جا من زیاد کار می‌کنم و مخصوصاً با تلاش برای تکمیل زبان، فارسی را به روانی صحبت می‌کنم. خیلی به صحبت‌کردن با بومیان علاقمندم و درباره آن‌ها، نظراتی را که معمول اروپایی‌هاست ندارم.

...درباره روحیات مردم این سرزمین، شاهد یک رشته عقاید ناهماهنگ و نظرات متفاوتی بودیم ولی روی هم رفته از نظر روش‌های عملی، این ملت بیشتر از ترک‌ها و عرب‌ها به ما نزدیک است و با همه خشکی که نسبت به هندی‌ها دارند در تمام موارد انعطاف‌پذیرتر از آن‌ها هستند. خلاصه آن‌که این شیطان‌های ناقلا پسرعموهای ما هستند...»

این ها بخشی از نامه های «کنت گوبینو» بود به «آلکسی دوتوکویل» وزیر خارجه فرانسه، جامعه شناس و نویسنده معروفی که طرفدار مساوات و دمکراسی بود برعکس گوبینو.
همان طور که معمول است همیشه رشته های الفت بین رییس دفتر و وزیر، باقی می ماند و به این ترتیب حتی بعد از این که گوبینوی جوان به عنوان کاردار سفارت فرانسه به ایران فرستاده شد، همچنان طرفدار تبعیض نژادی بود اما علاقمند بود ارتباطش را با دوتوکویل حفظ کند، بنابراین در مسافرت ها نوشتن نامه را ترک نگفت.


کنت گوبینو بعد از گذر از چند کشور آسیایی با عبور از بوشهر، کازرون، شیراز و اصفهان سرانجام به تهران رسید و حاصل سفرش کتابی شد با عنوان «سه سال در آسیا» که در قالب سفرنامه اثری است ارزشمند برای شناسایی اوضاع و احوال ایران آن دوران.

او بر اساس عقاید نژاد پرستانه‌ی خود که گاهی هم لطیف نیست در مورد ملت‌های آسیایی و آفریقایی نوشته است. مثلاً درباره هندی ها می‌گوید: «... ترسو و سست و از زیر کار در رو هستنند و چون کسی نمی‌داند با چه احساساتی با آنان روبرو شود لاجرم باید همیشه آنان را تهدید و تنبیه بدنی کرد.» (ص58)
درباره اعراب بدوی می‌نویسد: «... شکل و شمایل سربازان و چپاولگران را دارند. ممکن است در کشورگشایی زبردست باشند ولی فقط در وحشی‌گیری‌های آن... آنان در واقع اعراب مهاجم هستند. جنگجویان اسلام که هرگز چیزی جز جنگ و سلطه‌جویی از قرآن درک نکردند.» (ص41)
درباره ایرانیان چنین قضاوت می‌کند: «گمان نمی‌کنم هیچ‌یک از ملت‌های روی زمین مثل ایرانیان برای دلالی صلاحیت داشته باشند، چون یک دلال باید زرنگ، موقع‌شناس، خوش‌صحبت، متملق، پرحوصله و قدری روان‌شناس باشد و تمام این صفات در ایران و به‌خصوص در اصفهانی‌ها و شیرازی‌ها جمع شده است به‌طوری که گویی اهالی این دو شهر همه فروشنده آفریده شده‌اند. هرچه را که دارند به گرو می‌گذارند. وقتی می‌گویم همه واقعاً مقصودم همه مردم است.»(ص367)
و راجع به آفریقاییان می‌نویسد:« دین اسلام آنان به معنی وسیع آن سهل انگارتر، راحت‌تر و منفی‌تر است.»(ص81)

مشاهدات گوبینو از مردم، مسیرها و آداب مهمان‌نوازی شهرهایی که در ایران دیده، در سفرنامه‌اش خواندنی است، که من به نوشته هایش از کازرون و شیراز بسنده می کنم:


کازرون
در این اظهار نظر که کازرون بهشتی کوچک است، تردیدی ندارم. این شهر در زمان ساسانیان شهر بزرگی بوده و نخستین سلسله‌های اسلامی چیزی از درخشندگی آن نکاستند. اما امروزه بسیار تنزل یافته و شنیدم که جمعیت آن را حداکثر چهار تا پنج هزار نفر برآورد می‌کنند. اما کازرون به همین صورت هنوز هم شهر زیبایی است که تاکستان‌ها و کشتزارهای قشنگ و سرسبز که در میانشان درختان نخل پراکنده است آن را احاطه کرده‌اند. ما را در یک نارنجستان زیبا و بزرگ متعلق به یکی از اعیان شهر منزل دادند. در حالی که عده‌ای در اتاق‌های بالاخانه دروازه‌ی باغ مستقر می‌شدند، دیگران بسترهایشان را در آلاچیقی که در وسط آن چشمه‌ای زیبا و حوض سنگی و فواره داشت پهن می‌کردند که سایه‌ی درختان تنومند نارنج و انار بر آن می‌افتاد. اشخاصی مشکل پسندتر از ما نیز از این وضع راضی و خشنود می‌شدند. اهالی شهر در سراسر روز با ارسال هدایای گوناگون از قبیل گل و میوه مهمان‌نوازی خود را نشان‌دادند.
اهالی کازرون مانند اهالی همه‌ی جاهایی که قبلاً گذشته بودیم، زیبا هستند. فقط یک نکته را می‌توانم اضافه‌کنم که فکر آن از بوشهر در من پیدا شد و آن این است که ساکنان شهرها به هیچ وجه خصوصیات قدیمی را که در مردان عشایری و روستایی می‌توان دید، ندارند. هم‌چنین، شکل و قیاقه‌ی اعراب را و درست بگویم اگر به آنان لباس اروپایی بپوشانند بسیار شبیه فرانسویان می‌شوند.
رفتار پرشور و آزادمنشانه‌ی آنان نیز عیناً مانند مردم کشور ماست و تنوع بی‌اندازه‌ی خطوط چهره‌هایشان هرگونه فکر پاکی خون را به هر درجه‌ای نفی می‌کند. بسیاری اشخاص مو بور و چشم آبی را دیدم و پیداست که نژاد ترک سهم عمده‌ای در ایجاد این ملت داشته است.

بوشهر تا شیراز
در عرض چند دقیقه خودمان را وسط جمعیت انبوهی یافتیم و تازه فهمیدیم که معنی استقبال ایرانی چیست، یعنی سخت‌ترین لحظات مسافرت در آسیا. همه تلاش می‌کردند تا حد ممکن به وزیر مختار نزدیک بشوند زیرا هر قدر شخص به کسی که مورد استقبال قرار گرفته نزدیک‌تر بشود برایش بهتر است و غرورش بیشتر ارضا می‌شود. عده زیادی از سرتیپ‌ها، سرهنگ‌ها، افسران ارشد، قضات شرع، پیشخدمت‌ها و حتی غلامان بدون رعایت سلسله مراتب یکدیگر را هل می‌دادند و از سر و کول هم بالا می‌رفتند. قبلاً گفتم که اسب‌های ایرانی استعداد ستیزه‌جویی دارند. در این هنگامه و ازدحامی که به‌پا شده بود، اسب‌ها نیز همدیگر را گاز می‌گرفتند، لگد می‌پراندند و روی دوپا می‌ایستادند و طبعاً پاهای سواران در معرض خطرات بی‌شماری بود. من با شتاب از یکی از همراهانم که با چنین موقعیت‌هایی آشنا بود، تقلید کردم که تدبیر بسیار ماهرانه‌ای برای نجات از این معرکه بدون سانحه پیدا کرد و آن تدبیر این بود که اسبش را واردار کرد در هر قدم جفتک بپراند. بدین‌سان پیرامون ما دایره‌ای به وجود آمد که به ما اجازه داد سالم به اقامتگاهی که برایمان در نظر گرفته بودند برسیم.

شیراز
وقتی وارد شیراز شدیم به ما هشداری دادند که بسیار ضروری بود زیرا این شهر بسیار معروف جای جالبی نیست. در نتیجه زمین لرزه ای که چند سال پیش روی داده از شیراز فقط نامی باقی مانده است. تقریباً تمامی ساختمانها و خانه ها فرو ریخته و همه ی دیوارها هم سطح زمین شده اند و برای عبور از کوچه ها باید از روی تلهای خاک قدم برداشت و از فراز آنها به درون خانه ها پرید. دیدن این مناظر زشت و غبارآلود به شدت ملال آور بود. اهالی شیراز هم مثل شهرشان هستند. در ایران شهرت دارد که شیرازی ها شریرترین مردم کشور می باشند. همه چیز دلالت بر صحت این گفتار می کرد. آنان از لاتهای پاریس وقاحت و عشق به آزاررسانی را آموخته اند. می گویند شیرازی ها اشخاص با ذوقی هستند ولی ذوق و استعدادشان در بازی با الفاظ و گستاخی است. ایرانیان همیشه دوست دارند از شیرازی ها بدگویی بکنند ولی من به واسطه ی آنچه اطلاع یافتم و آنچه به چشم خودم دیدم با کمال میل با آنان همصدا می شوم. شیراز تنها نقطه ای از ایران است که من کمترین رغبتی به بازگشت به آن ندارم.

به رغم مهمان نوازی شاهزاده و زیبایی اقامتگاهمان میل زیادی به عزیمت داشتیم. گفتم که شیراز در نظر اول چقدر جاذبه ی کمی داشت. فقط بازار شیراز به نظرمان زشت و محقرجلوه نکرد. بازار مزبور در قرن گذشته به دست یک شاهزاده بزرگ ساخته شده است بدین جهت هنوز نام بازار وکیل را دارد. کریم خان بنیانگذار آن از ایل زند بود و بدبختانه در یک دوران هرج و مرج وحشتناک ظهور کرد که نیروهایش برای خاتمه دادن به آن کافی نبود. اما دست کم هر کاری که از دستش بر می آمد و حتی تا مرز غیر ممکن پیش رفت. کریم خان به عنوان وکیل یا اداره کننده امپراتوری ـ زیرا نتوانست موقعیتش را چنان محکم کند که عنوان شاه بر خود بگذاردـ زمانی مالک الرقاب ایران بود و از این وضع برای بازسازی این کشور تیره بخت استفاده کرد. ابنیه مفید ساخت و تجارت و صنعت را رونق بخشید. هنگامی که رقیب وی آقامحمدخان خواجه قاجار، مؤسس سلسله ی کنونی جانشین وی را گرفت و همراه با کلیه اعضای خانواده اش به قتل رسانید، آن وقت مزایای کریم خان زند در سراسر کشور معلوم و شناخته شد. چنان که فاتح قاجار نیز نتوانست انکار کند و برادرزاده اش را که بعدها فتحعلی شاه شد و در آن هنگام در سنین کودکی بود، به سردارانش نشان داد و این کلمات را به زبان آورد که در نوع خود زیباترین مرثیه به شمار می رود: «چقدر باید خونریزی کنم تا روزی این کودک به سلطنت برسد!»

...آسمان در کشور ایران چنان زیبا است و کوه‌ها با رنگ‌های مختلف چنان قابل تحسین هستند که چندتا درخت و یک ده کوچک که در عرض راه پدیدار می‌شوند، برای مسحور ساختن انسان کافی است. ... هر قدمی که در آسیا بر می‌داشتیم بیشتر معتقد می‌شدیم که واقعی‌ترین، دقیق‌ترین و کامل‌ترین کتاب درباره‌ی کشورهای این بخش از دنیا هزار و یک شب است که هرگز کتابی نظیر آن نوشته نخواهد شد...


(قسمت هایی از مطلب سه سال در آسیا: سفرنامه ی کنت گوبینو در ایران)

چاپ شده در اولین شماره فصلنامه گیلگمش _ تابستان 1395