سفر با «سون هدین»

دوشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۵
...قرن ها و قرن ها زنگ هزارها و هزارها شتری که در کوره راههای کاروانرو ایران در رفت و آمد بوده اند در کوههای پر پیچ و خم دشت ها و کویرهای ایران طنین انداخته اند... شترهایی که از باراندازی به باراندازی دیگر بار برده اند و از منزلی به منزل دیگر مسافر رسانیده اند و اغلب در کنار فراورده های ایرانی کالای بیگانه را در نیمه راه شرق و غرب و گاهی در کنار مسافرهای ایرانی مسافرهای دوردستها را در نیمه راه دور دست ها بر دوش کشیده اند. شاید از میان سیاحان بیگانه ای که در نیمه راه شرق و غرب از ایران دیدن کرده اند هیچ سیاحی حتی مارکوپولو به اندازه ی سون هدین سیاح سوئدی صدای زنگ شتر نشنیده است. مردی که ماهها و سالها بر پشت شتر در کوره راههای ایران به ویژه کوره راههای کویری، هزاران کیلومتر در نوردیده است و از دیده های خود گزارش تهیه کرده است و مردی که وقتی برای نخستین بار سوار بر شتر شد شاید هرگز نمی دانست که در آخرین روزهای عمر پر ماجرایش وقتی که در بالکن یا باغچه ی خانه اش می نشیند، صدای غرش هواپیمای غول پیکری را از بالای سر خود خواهد شنید که سیصد مسافر بی حوصله را که هر لحظه به ساعت خود نگاه می کنند، چند ساعت دیگر بر فراز کوره راههای کاروانی ایران خواهد داشت که هنوز هم در آنها قطارهای شتر از اوج آسمان مانند زنجیری به درازی یک وجب پیدا است...
سون آندرسن فون هدین روز نوزدهم فوریه 1865در استکهلم متولد شد و پس از نخستین سفرش در سال 1886 به ایران تا روز بیست و ششم نوامبر 1952 که در استکهلم درگذشت، بیش از نیمی از عمر طولانی خود را در سفر مخصوصاً سفر به ایران و آسیای مرکزی گذراند. خود سون هدین درباره ی انگیزه جهانگرد شدنش می نویسد:
«پسربچه ای که در سالهای نخستین دبستان شغل آینده ی خود را می شناسد آدم خوشبختی است و من به این خوشبختی دست یافتم. دوازده ساله بودم که هدف آینده ام کاملاً برایم روشن بود.»

در آستانه ی ایران
باز بیرون شهر هستیم و محلی را که نوح هنوز در خواب آرام غنوده است پشت سر می گذاریم در حالی که هزاران سال بی رد پا از قبر تنهای او گذشته است راه بی نهایت هموار است. چاله های گود از خاک نرم پوشیده است. چرخهای ارابه مثل اینکه به آب فرو شوند به این گودالها فرو می روند. ارابه تکان می خورد و می پرد. اسب ها طوری می پرند که گاهی فکر می کنم رم خواهند کرد...
در امتداد جاده دو خط تلگراف قرار دارند. یکی از این خط ها که سیم هایش به ستونهای آهنی بسته شده است خط تلگراف هند و اروپا است و از ایران و قفقاز می گذرد. خط دوم که به ستونهای چوبی بسته شده است خط تلگراف روسی است که چیزی برای تلگراف ندارد چون از دیروز اعتصاب پست و تلگراف شروع شده است...
در قراولخانه جامادینسکی ژاندارمها و اراه چیها و همچنین اسب ها عوض می شوند. اینجا درست نیمه راه نخجوان و جلفا است و برای کاروانها در این محل سرایی با دیوارهای خاکستری ساخته شده است.
با نیروی تازه، دو ارابه ی من در دره ای بین تپه های شنی به طرف پایین می غرند، در حالی که به شدت می بارد و نور هر لحظه کمتر می شود. جاده از جاده ترکیه ی آسیا بدتر است. حتی بین ارزروم و بایزید راه بهتر از اینجا بود. در عین حال راننده های من مثل وحشی ها می رانند . باران هر لحظه شدیدتر می شود. جاده دیگر گرد و خاک نمی کند اما گرد و خاک روی اثاثم به صورت پوسته ی سختی در می آید که مسافرت های کاروانی زیادی قادر به از بین بردن آن خواهد بود. کوههای طرف ایران زیر چادر مه غلیظی پنهان است. باران به سقف می کوبد. صدای آب و گل زیر سم اسبها بلند است. گلی که رفته رفته شل تر شده است به چرخهای ارابه پاشیده می شود. در سمت پایین چند خانه ی سفید در طرفین ارس دوست قدیمی مان دیده می شود. با سرعت زیادی به آنها نزدیک می شویم و پیش از اینکه من کاملاً درب و داغان بشوم چهار اسبه ی ما در جلفا توقف می کند...
... حالا حداقل قفقاز و آسیای صغیر را پشت سرم داشتم. در این جا در جلفا وارد سفری بسیار طولانی از راه ایران باستانی شدم. از طریق آن امپراطوری کهنی که زمانی آن قدر اصیل بود و امروز در زمان ما حتی نور ماتی نیز از زمانهای پر غرور هخامنشیان در آن به چشم نمی خورد. معاون گمرک و چند شخصیت دیگر که قیافه ی ماجراجویانه ای داشتند من و اثاثم را به انبار گمرک می برند. اول پاسپورتم مورد بررسی قرار می گیرد. چون من از حاشیه ی قفقاز گذشته ام احتیاج به باز کردن بسته ها نیست. کارمند پرسید: «اسلحه آتشین همراه دارید؟»
«بله هفت تیر سوئدی افسری ام با فشنگ»
«از صمیم قبل متأسفم که باید آن را طبق دستوری که دارم توقیف کنم. ورود اسلحه از روسیه به شدت ممنوع است.»
«وقتی بارم که از روسیه گذشته است بدون بازرسی مرخص می شود هفت تیرم هم می تواند بلامانع بگذرد. شما حتماً می فهمید که من برای سفر به تهران به آن احتیاج دارم.»
... جلفای ایران هم مثل جلفای روسیه لانه ی رقت باری است اما وقتی که شاه عباس در سال 1603 ارمنستان را فتح کرد جلفا شهر مهمی بود. شاه عباس هنرمندان ماهر ارمنی را به میل خود و اغلب هم علیرغم میلشان با خانواده هایشان به اصفهان کوچ داد و در آنجا در محله ای که به آنها اختصاص داده شده بود شهری بنا کرد که فرزندانشان هنوز هم در آنجا زندگی می کنند و آنجا هم جلفا نامیده می شود. با این که من جلفای نو را در سال 1886 دیده ام خیابانها و خانه های محقرش را با زنهای ارمنی را که جلو خانه ها می نشینند و می بافند طوری به یاد دارم مثل این که آن جا را دیروز دیدم.
جلفای ایران دهکده ای است لخت و کم ارزش با معدودی خانه که میان این خانه ها اداره گمرک ایران که یک ساختمان دو طبقه است با بالکن و ستونهای طرفین سردرش مانند کاخی در میان یک مشت کلبه ی فلاکت زده به چشم می خورد. با این وصف جلفا یک حاکم دارد. یک اداره پست و یک اداره تلگراف انگلیسی که سرپرست آن یک نفر آلمانی است.
در صحرایی باز و موج دار که از هر طرف در محاصره کوههای پستی است دهکده ی قارابولا با یک کاروانسرای چهارگوش شاه عباسی قرار دارد...

پایتخت قاجارها
مزارع آباد بیشتر از پیش به چشم می خورد اما در اینجا هیزم بایستی بسیار کمیاب باشد چون زنها و بچه ها مشغول جمع کردن تاپاله ی راه هستند، همان کاری که در راههای چین شمالی می شود.
خرم دره اسم دهکده ی بزرگی است که اطرافش را باغهای زیادی پوشانده است. کاخ ناتمامی که پیشتاکش بیشتر از پنجره است تا از دیوار متعلق به ولیعهد است. لابد وقتی که او در راه سفر دشوارش به تهران برای نشستن بر تخت سلطنت است بایستی در این کاخ استراحت بکند. در حالی که در کوههای جنوبی برف می بارد ماه مانند نقره ی درخشان بالا می آید. هوا همه جا صاف است. کوههای جنوبی همه سفیدند و کوههای شمالی با فصل مشترکهای سیاهی به چشم می خورند. زمان می گذرد. اسبها می دوند. چرخهای درشکه صدا می دهند. آدم خواب آلود می شود و احساس کسالت می کند و سرش از این سفر بی انتهای جاده های آسیا سنگین می شود.
صبح روز بعد در هوایی عالی ده بزرگ غروه را ترک کردیم و در دره ای هموار و پهن به سفرمان ادامه دادیم. دره ای که کوههای جنوبیش به خاطر فاصله ی زیاد به زحمت دیده می شود. یک سلسله کوه سیاه رنگ در سمت جلو ظاهر می شود و در میان دره ی وسیع، تپه ی سنگی کوچک و مجردی مثل یک جزیره به چشم می خورد.
از تپه و کوه قره باغ و سراهایش می گذریم. در سمت شرقی بیابان تا بی نهایت امتداد دارد اما روبه رویمان در شمال شرقی کوههای پوشیده از برف البرز، مغرور و با عظمت خود را نشان می دهند. زمین به طرز نامحسوسی به طرف قزوین سرازیر است. اگر آدم نخواهد که شهر قزوین را از خط تیره ی زمینی که رنگ زرد تیره دارد بازشناسد شهر هنوز دیده نمی شود.
در حالی که جاده ی ساخت روسها را در سمت چپ خود رها می کنیم، به طرف البرز به راهمان ادامه می دهیم.
...از قزوین تا تهران 150 کیلومتر دیگر راه است اما راه به ایستگاههای پستی تقسیم شده است. در این ایستگاهها به شیوه ی روسها اسبهای درشکه با اسبهای تازه نفسی عوض می شود، بنابراین می توان بدون قطع سفر حرکت کرد. با این که شب دیروقت به قزوین رسیدم می خواستم یک ساعت دیگر به سفر ادامه بدهم. اما وقتی که ناهار دیروقتم را می خوردم به اطلاعم رساندند که یکی از دخترهای شاه همدان آمده است و می خواهد همه ی 28 اسبی را که ایستگاهها در اختیار دارند در خدمت خود داشته باشد. این ایراد من که شاهزاده خانم حتماً آنقدر سنگین نیستند که نتوانند به 24 اسب قناعت بکنند در پستچی کوچکترین اثری نکرد و در نظر خود که من باید تا روز بعد صبر بکنم تغییری نداد، چون این مرد به اتکای قدرتش خیلی پرمدعا بود، به کمک تلگراف او را وادار به تصمیمی دیگر کردم. حالا او با ادب به من گفت که اسبها و درشکه یک ساعت دیگر حاضر خواهند بود این تغییر عقیده و این احساس را در من به وجود آورد که آیا شاهزاده خانم در این فاصله ی کوتاه لاغرتر شده است.
ساعت 11 بود که من در کالسکه ای قشنگ و راحت وارد راه 150کیلومتری شدم که مرا از پایتخت قاجار جدا می کرد. ماه به روشنی می تابد اما در این راه بیابانی چیزی برای دیدن وجود ندارد و آدم می تواند با خیال راحت در گوشه ای چرت بزند. تنها چیزی که یکنواختی را به هم می زند، کاروانهای بزرگ شتر است که با کالاهای خود میان رشت و تهران در حرکتند و راهی را به وجود می آورند که شهر را در جریان ارتباط بازرگانی قرار می دهد. قزوین با تغییر مسیر جاده ی بزرگ بازرگانی چیزی از دست نداده است. تجارت با طرابوزان با این شهر هم سر و کار داشت و به این ترتیب کاروانهایی که به رشت می روند و یا از رشت می آیند از دروازه های این شهر می گذرند. فوری می شد احساس کرد که ما وارد یک جاده ی بزرگ بازرگانی شده ایم . تمام شب جاده زنده و پر تحرک بود و در جاده صدای زنگ شتر لاینقطع در طنین بود. مثل این بود که تمام زمین در حال خواندن و زنگ زدن بود...
...درباره ی تهران چیزی برای گفتن وجود ندارد که اقلاً صد مرتبه گفته نشده باشد. شهری است که در آن کوچکترین نشانه ای از یک نیروی جذب کننده ی کلاسیک وجود ندارد. چون شهرت این شهر به این که پایتخت ایران باشد قدیمی تر از سلسله ی قاجار نیست. در تهران از آن نقش و نگار الوانی که گنبدها و مناره های اصفهان و شیراز و مشهد را فرا گرفته است هم خبری نیست. شهر تهران در یک بلندی 1132متر در محلی که اصلاً جالب توجه نیست قرار دارد. محلی که روزگاری بیابانی ناآباد بود به کمک آب قنات صاحب مزارع پرحاصل و باغهای بزرگی شده است. فقط در طرف شمال تهران آن جا که البرز به متابعت از شرایط هوا و نور پشت تهران را آرایش می دهد و آن جا که دماوند قله ی آتشفشانی 5670 متری خود را برافراشته است چشم انداز آن چنان زیبا است که آدم با میل نگاهش را به آن طرف می چرخاند. از این که بگذریم تهران شهر آشفتگی است. مجتمعی از خانه های درهم و برهم و یک نواختت با بامهای مسطح و در و پنجره هایی که به طرف حیاط گشوده می شوند. شهر به هم ریخته ای که محل سکونت 200هزار شیعه است. انبوه مورچه که در آن بر خلاف معمول عجله ای به چشم نمی خورد. شهر دیواری تقریباً به دردنخور با پنج دروازه و یک خندق خشک دارد. در میان خانه های ساده ی رعیت، این جا و آن جا کاخهای شاه و شاهزادگان و ثروتمندان با ساختمانی ناقص و عظمتی بی معنی قرار دارد که کاملاً متفاوت است از شاهکارهای اصیل و محکم و باسلیقه ی هنر معماری که شاهنشاهان ایرانی در گذشته ساخته اند و امروز هم پس از 2400 سال اقلاً قسمتهایی از آنها پابرجاست. چند مسجد شهر را از حالت یک نواختی قارج می کند اما این مسجدها چشم را با کاشیهای جذاب نوازش نمی دهند و نمی توانند با خانه های خدا در شهرهای قدیمی ایران برابری کنند. حتی مسجد بزرگ تازه ساز هم به هنگام ساختمان نشانی از سقوط هنر معماری را در پیشانی خود داشت.
به این خاطر آدم میلی به گردش در خیابانهای کسالت آور تهران ندارد. در این خیابان ها تراموای اسبی اروپایی، کثیف و مواظبت نشده است و تیرهای کج چراغها با حالتی ناخوشایند و پرخاشگر در مقابل شکل مخصوص زندگی مردم مشرق زمین قرار گرفته است و مغازه های اروپایی و ارمنی و یونانی در مقایسه با دکانهای بازارهای بومی که آرامشی سنگین و احترام انگیز دارند، مثل تازه به دوران رسیده ها و خفاشها به نظر می آیند. وقتی که من در آورین 1886 از تهران دیدن کردم حالت شرقی شهر خیلی دست نخورده تر از حالا بود. اروپایی کمیاب بود، با این که کاملاً روشن بود که ناصرالدین شاه از همه امکاناتش برای تقلید از اروپا و گشودن دروازه ها به روی طرز فکر خارجی استفاده می کند.
کوششهایی که برای بهبود وضع مملکت به کار می رفت، اتکا به نفس را در او ضعیف می کرد، عدم استقلال او را بیشتر می کرد و مقدمات سقوطش را فراهم می ساخت. اما حالا آخرین مظاهر اصالت کهن هم از بین رفته بود. تهران هتلهای اروپایی داشت. آقا و خانم هایی که خون مسیحی در رگهایشان داشتند درشکه سواری می کردند و مانند شهرهای دیگر غرب لوانت، تهران هم در خطر هجوم ماجراجویان و فرصت طلبان و شیادان بود.
اما من به اینجا نیامده بودم تا خودم را در شهرشناسی با مسائل غیرقابل علاجی مشغول بسازم، بلکه منظورم فقط این بود که برای یک سفر طولانی در صحرای شرق ایران کاروانی راه بیندازم. مثل همه ی کارهای مشرق زمین به خواب غفلت فرو رفته است که المثنی اندیمیونس است، این کار محتاج دقت زیادی بود. می بایستی صبر پیشه می کردم.

سیستان و بلوچستان
... برای اتراق کردن وقت کم است. وقتی همه چیز مرتب است که هوا تاریک می شود. امشب همراهانم شتاب خاصی داشتند. چون گوسفندی را که خریده بودیم می بایستی می کشتیم و می پختیم تا همه شکمی از عزا در بیاورند. وقتی بالاخره همه سیر شدند و فکری هم برای نونک کردند به خواب عمیقی فرو رفتند و خیلی زود صدای خرو پف زیادی فضای اطرافم را انباشت. در هر کدام از چهار طرف بیرونی چادرم یک مرد بلوچ می خوابد تا من از شر دزدان و راهزنان در امان باشم. حالا ما در راه بزرگ اصلی هستیم و این راه نباید از امنیت چندانی برخوردار باشد. بلوچها به هنگام حرکت همواره تفنگهایشان جدا بکنند. بعضی از آنها علاوه بر تفنگ خنجری هم دارند و خیلی سلحشور به نظر می آیند. آنها با یکدیگر آنچنان تند حرف می زنند که به زحمت می توان پی برد که آنها به لهجه ای ایرانی صحبت می کنند اما با این احوال من با فارسی کتابی کمی که می دانم زبان آنها را خوب می فهمم.
رضای جوان خیلی اسباب سرگرمی من می شود. او رفتاری بسیار خوب و شایسته دارد. رضا وقتی شام مرا می آورد قیافه ای خجالتی و ظریف دارد و گویی با خودش فکر می کند: «اگر غذا مطابق میل ارباب باشد، ارباب خوبی می شود.» او مرغ را آنقدر می پزد که له می شود و تخم مرغ را آنقدر می پزد که مثل سنگ می شود. گاهی وقتی رضا را در لباس مضحکش می بینم به زحمت می توانم جلو خنده ام را بگیرم. ریخت او از وقتی که ترتیب لباس پوشیدن را به هم زده است باز هم بهتر نشده است؛ شلوار بعد پیراهن بلند و سفید تا روی زانو و بعد کت روی پیراهن که به مراتب کوتاهتر از پیراهن است. این امر برای او یک حجت است که مردمی که پیراهنشان را روی شلوار نمی اندازند لباس پوشیدن بلد نیستند.
خیلی فکر می کنم تا بفهمم که رضا ظرف ده ساعتی که روی جماز تلوتلو خورده است به چه فکر کرده است، بالاخره او به چیزی فکر می کند چون وقتی شام مرا آورد از چشم هایش معلوم بود که گریه کرده است. شاید او برای بستگان و دوستانش که از طاعون مرده اند ناراحت است اما شب وقتی همه بلوچها خوابیده بودند رضا در حالی که کنار آتش اتراق دراز کشیده بود آواز شادی می خواند. در یک ایرانی شادی و رنج همان قدر زود جای خود را عوض می کنند که آب و هوای بهاری این سرزمین فقیر و کهنسال و فرتون متغیر است.

سون هدین صدای زنگ شترها را همراه دائمی خود در سفر کویری اش می دانست: «... پشت سرم زنگ دیگری نواخته می شود و این آهنگ در کویر همراه با وفای من است. هر قدم مرا از زمینی که از برکت آب و علف برخوردار است دورتر می کند. از سرزمین اهورامزدا دورم می سازد و به سرزمین فراموش شده ی اهریمن نزدیک می کند. جایی که فقط بیابان و خشکی حاکم است.» او ادامه می دهد: «قدرت عرفانی بی صدا و توقیف ناپذیر کویر مرا با قدرتی که سلب مقاوت می کرد به سوی خود می کشید. فکر می کردم که صداهای اسرارآمیزی می شنوم که از اعماق خود مرا می خواندند: برگرد خانه» هدین به راستی که از سفر خود در کویرهای ایران لذت می برد: «... از این که می توانستم از کویر بزرگ، کویری که در آن اسکندر کبیر و مارکوپولو و نادرشاه اسم خود را جاودانی ساختند بگذرم خوشحال بودم...»
او در پایان سفرش جدایی از کویر را علی رغم میل باطنی اش مشکل نمی داند: «...جدایی از این کویرهای بزرگ و ساکت و نخلهایش و روستاها و قلعه هایش برایم مشکل نخواهد بود چون آنها را به صورت نوشته و تصویر در کتابهایم دارم» و به این ترتیب سفر کویری سون هدین به پایان می رسد.

قسمت هایی از سفرنامه سون هدین در ایران

چاپ شده در سومین شماره فصلنامه گیلگمش _ پاییز 1395