تکیه سادات اخوی

چهارشنبه ۲۱ شهريور ۱۳۹۷

آرام در گوشم گفت:عکساتو که گرفتی، موقع رفتن از زیر منبرم رد شو، حتما شنیدی قنداقه چندتا پادشاهم از زیر همین منبر رد کردن!
گفتم آرزویی ندارم حاج خانم!
در حالیکه زیر لب چیزی زمزمه می کرد و دانه های تسبیح را یکی یکی می شمرد: فکر نکن همینجوری دل خوش کنک گفتما... هرچند؛ آقا خودش سالاره، می دونه چه خبره ته دلت. سوم محرمه امشب، از دختر سه ساله شم بخوای تمومه مادر...
بغضم گرفت، با خودم گفتم: خودش که سالاره پس دختر سه ساله شم می دونه چه خبره ته دلم!

مثل رفاقت که کهنه اش دوست داشتنی تر است توی «تکیه سادات اخوی» هم از همه چیز بوی اصالت می آید. انگار توی عصر قاجاری هنوز. پارچه های قلمکار با نقش شیر و خورشید، نان قندی با چای شیرینی که در استکانهای کمرباریک عباسی بین عزاداران پخش می شود، ساختمان قدیمی که توی حیاطش زنها نشسته اند و توی ایوانش مردها، منبری که زنها برای رد شدن از زیرش و گرفتن حاجت صف کشیده اند، همه و همه تو را می برد به سالهای دور. حال و هوایش را دوست دارم، نه از صدای طبل و دهل و فریاد خبری هست نه از نوای غلو شده ی عزاداری ماشین ها که تکرار می کنند «سن سن» همه چیز متعادل است و سنتی.

اینجا تکیه ای است قدیمی مخصوص عزاداری خانم های عودلاجان نشین تهرانی در خیابان مصطفی خمینی تهران.