سفر به عراق _ طاق کسری

سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
از جلال آل احمد خوانده بودم سلام اسلامی صلح جویانه ترین شعاری است که دینی در عالم به خود دیده است... به شکوه و عظمتش سلام دادم و اهل "مدائن تیسفون" نان و خرما به دست به پیشواز ایستاده بودند...

هیجان دیدن یکی از عجایب معماری دنیا وصف نشدنی بود. هیجانی که برای دیدن بزرگترین طاق خشتی جهان بدون هیچ اهرم و ستونی مرا به سی کیلومتری جنوب شرقی بغداد کشانده بود. شنیده بودم اعراب هم بعد تصرف تیسفون از دیدن عظمتش به وحشت افتاده اند.




ادامه مطلب

باغ ملی گیاهشناسی

جمعه ۲۲ شهريور ۱۳۹۸
برای روزهایی که هوای حوصله تان ابری بود و فرصتتان کم اما دلتان می خواست بیرون بزنید از روزمرگی های دودآلود تهران شلوغ، باغ گیاهشناسی ملی گزینه ی خوبی است.
رویشگاه البرز جنوبی و آبشار، ناحیه هیرکانی، میدان چهارباغ ایرانی، رویشگاه آمریکا، رویشگاه چین و ژاپن و باغ صخره ای را می شود قدم زد.



همچنین باغ مشاهیر




برای دیدن این گوشه از زیبایی های تهران کافی است از اتوبان تهران ـ کرج وارد خروجی پیکانشهر شد و در خیابان سروآزاد و شهید گودرزی ادامه مسیر داد. روزتان خوش


ادامه مطلب

دنیای وارونه

پنجشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۸
بدون استخر وارد مایو نشوید
از دیگر قشنگی های سفر به خراسان شمالی
:)



ادامه مطلب

مادمازل برسابه

جمعه ۳ اسفند ۱۳۹۷
«... نقاشی می کردیم، سرود می خواندیم، ورزش می کردیم، می رقصیدیم، حساب یاد می گرفتیم و مهم تر از همه در باغ پردرخت و معلق کودکی، آویخته به شاخسار بی خیالی تاب می خوردیم و دلخوشی بزرگ ما این بود که صبح وقتی وارد کودکستان می شویم به مدیر مهربانانه بنگریم و شادمانه بگوییم: مادمازل سلام!
غیر از مادمازل، چهار خانم دیگر به ما می رسیدند. اسم هایشان یادم هست. «شونوریک خانم» که ناظم بود کوتاه، ریزه نقش، سبزه، استخوانی چهره، با سوتی همیشه بر گردن و نگاهی تادیب کننده در چشم. «لیزا خانم» که سفید و بور بود با صورتی پر از جوش غرور، اندامی پر و پیمان، شیرین و پر لبخند. «تیگران خانم» که تصویر کامل صورت «شیرین» نظامی بود در زیبایی. گندمگون چهره، مشگین مو، غزالین چشم با آن نوع بینی ها که تراش بلورینش امروزه جراحان پلاستیک را خجل و غم زده می سازد و بالاخره «شکوه خانم»، تنها معلم مسلمان کودکستان که سیده بود، آن هم از سادات اخوی تهران، از عموزادگان مادرم و دختری که توانسته بود قالب های یک خانواده ی مذهبی را در پنجاه و پنج سال پیش بشکند و بیاید سربرهنه در یک کودکستان که مدیر ارمنی داشت، معلمی کند. نمی دانم که این خویشاوند قهرمان و گمنام من اکنون کجاست و چه می کند؟



ادامه مطلب

برای میانسالی

چهارشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۷

مثل شماره تماس کسی که برای پیدا کردنش همه جا را زیر و رو کرده باشی و وقتی هوایش از سرت افتاد، موقع امتحان پایان ترم زیر یادداشت لای یکی از کتابهای دانشگاه پیدایش کنی. مثل ترانه ای که هفته ها دلت می خواست گوش کنی و یک روز صبح که سر کار می روی پشت چراغ قرمز از ماشین کناری بشنوی... پری از خاطره های از دهن افتاده!

مثل وقتی یادت نمی آید آخرین بار کی بود که ترانه ای مشترک را روی تکرار گذاشتید و خیابانهای این شهر سرد را بالا و پایین کردید و به ریش تلخکامی ها و احمقانه های زندگی قاه قاه خندیدید... پری از قصه های ناتمام!

مثل یک جمعه بارانی که کافه های تهران را دنبال بهترین صبحانه ی دنیا چرخیدید و کشف کردید دلخوشی های این شهر بی قواره ی بزرگ همانقدر بی اندازه است که ناخوشی هایش. مثل ...

برای به یاد آوردن همه چیز داریم، برای فراموشی اما دستهامان خالی است!

از خودت می پرسی چرا کسی آنقدرها که باید قوی نبود تا جام خاطره ی بهترین روز میانسالی بی او از گلویت پایین نرود؟

لبریز از حرفهای به زبان نیامده، پر از زخم، آنقدر که شایسته ی جنگجوهاست... حاصل این همه را شبیه لبخند می دوزی گوشه ی لبت تا وقتی از قصه ی زندگی ات پرسیدند با غرور ادعا کنی:زندگی ام را زندگی کردم!

بعد سراغ تقویم می روی و روی صفحه دوازدهمین روز دی ماهش می نویسی: نمی دانم از کی اما حس می کنم صدساله ام!



ادامه مطلب

کوچینی

شنبه ۳ آذر ۱۳۹۷
ماندني باشي با يک بوسه ي ساده هم مي شود، حتي اگر مديران وقت ببينند و مدتها از تحصيل محرومت کنند. بگذريم از پدر که آفرين مي گويد به خاطر سدي که شکسته شد!
از اولين بوسه سينما مي گويم که مرحوم ناصر ملک مطيعي با ايشان ثبت کرد. از ويدا قهرماني، بانويي که کافه نگارخانه ي «موند» و دانسينگ رستوان «کوچيني» را براي نمايش استعدادهاي هنري و جوان راه انداخت و نتيجه شد: بلک کتز، فرهاد مهراد، ابي، حسن شماعي زاده و ...
بنويسيم از آنها که شجاعت اش را داشته اند و يک طرفه وارد جاده ي اولين ها شده اند. همه کساني که تلاش کردند پي دلشان بروند  بدونن آنکه دوستشان بدارند، دوست مي دارند ، آنهايي که ساده مي خوانندشان، حتي احمق ها...
روي پا مي ايستم ، کلاه از سر بر مي دارم و ساعتها تشويقشان مي کنم.

رستوران کوچینی تهران، ابتداي خيابان کاخ یا فلسطین است که خانم ويدا قهرماني با همسرش داويت يقيازاريان راه انداخت و فضا و موسیقی زنده اش هنوز حال و هواي تهران آن روزها را دارد.



ادامه مطلب

خانه فخرالدوله

چهارشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۷
به این جمله از تاریخ فکر می کنم "قاجاریه یک مرد و نیم داشت، مردش فخرالدوله و نیم مردش آقامحمدخان بود." به شما که صاحب این خانه بوده ای، با درایت و نیکوکار واسطه ی حفظ آرامش بین رضاشاه و خاندان قاجار و به این که هر زنی روزی باید خانه ای بسازد. انتخاب رنگ ها، پیچ و تاب ایوان ها، حوض، اتاق های سراسری و تالارها را نمی گویم، از خانه ای می گویم که هر زنی می تواند انتخاب کند درآن خوشبخت باشد یا...بانو اشرف الملوک با احترام برایتان می نویسم که بدانید چقدر شبیه شما را کم دارد این روزها!


اینجا خانه ی تاریخی زیبای اشرف الملوک(فخرالدوله) شاهزاده ی قاجار، دختر مظفرالدین شاه، سرورالسلطنه، خواهرزاده ی عبدالحسین میرزا فرمانفرما، دخترخاله ی محمدمصدق و مادر علی امینی است.



اگر تهران بودید و گذرتان به فخرآباد افتاد، بعد از مسجد می توانید ساعتی در حیاط این خانه ی فوق العاده، خستگی و شلوغی های تهران را فراموش کنید.



ادامه مطلب

تکیه سادات اخوی

پنجشنبه ۲۲ شهريور ۱۳۹۷

آرام در گوشم گفت:عکساتو که گرفتی، موقع رفتن از زیر منبرم رد شو، حتما شنیدی قنداقه چندتا پادشاهم از زیر همین منبر رد کردن!
گفتم آرزویی ندارم حاج خانم!
در حالیکه زیر لب چیزی زمزمه می کرد و دانه های تسبیح را یکی یکی می شمرد: فکر نکن همینجوری دل خوش کنک گفتما... هرچند؛ آقا خودش سالاره، می دونه چه خبره ته دلت. سوم محرمه امشب، از دختر سه ساله شم بخوای تمومه مادر...
بغضم گرفت، با خودم گفتم: خودش که سالاره پس دختر سه ساله شم می دونه چه خبره ته دلم!

مثل رفاقت که کهنه اش دوست داشتنی تر است توی «تکیه سادات اخوی» هم از همه چیز بوی اصالت می آید. انگار توی عصر قاجاری هنوز. پارچه های قلمکار با نقش شیر و خورشید، نان قندی با چای شیرینی که در استکانهای کمرباریک عباسی بین عزاداران پخش می شود، ساختمان قدیمی که توی حیاطش زنها نشسته اند و توی ایوانش مردها، منبری که زنها برای رد شدن از زیرش و گرفتن حاجت صف کشیده اند، همه و همه تو را می برد به سالهای دور. حال و هوایش را دوست دارم، نه از صدای طبل و دهل و فریاد خبری هست نه از نوای غلو شده ی عزاداری ماشین ها که تکرار می کنند «سن سن» همه چیز متعادل است و سنتی.


اینجا تکیه ای است تاریخی در بافت قدیمی تهران، مخصوص عزاداری خانم های عودلاجان نشین در کوچه افشار، پایین تر از چهار راه سرچشمه، خیابان مصطفی خمینی.




ادامه مطلب