سفر به قشم ـ یک دو سه چیلیک

پنجشنبه ۹ ارديبهشت ۱۳۹۵
آرامش دریا لابلای صدای خنده شان گم می شود. بیشتر از چند دقیقه نیست که طبقه ی بالای رستوران، منتظر غذا، پاهایم را کشیده ام و به پشتی تکیه داده ام اما چشم هایم را که باز می کنم انگار یک ساعت است چرت مرغوب زده ام. هنوز نوجوان هستند. شاید به همین خاطر برخلاف رسم مردان این حوالی، زیاد می خندند.
"محمدرشاد" شاگرد رستوران، با لهجه ی شیرین جنوبی می گوید: "سلیمان می خواست ازتان عکس بگیره"
سلیمان کمی دورتر ایستاده و در حالی که سعی می کند نخندد، زیر چشمی نگاهی می اندازد. سرم را به طرفش بر می گردانم و می پرسم: "چه خوب، نشون بده عکستو ببینیم"
با چشمهای نافذ، موهای فرفری و رنگ پوست جنوبی اش نگاهی زیرکانه و معنی دار می اندازد و می گوید:
"خاله، با همو دوربینو که کنارتون هستن دیگه؟"
خنده ی من هم با خنده هایشان گره می خورد و خستگی هشت ساعت چرخیدن دورتا دور جزیره قشم از تنم بیرون می رود.
می گویم:بعله بعله، چرا که نه آقا سلیمان
نزدیک تر می آید. چند ثانیه ای طول می کشد تا دوربین را روی حالت "اتوماتیک" بگذارم، لنزش را تنظیم کنم و نحوه ی گرفتنش را برای اینکه دستش نلرزد، نشانش بدهم و ... چیلیک
حالا دیگر خودش جای محمدرشاد حرف می زند. با غرور می خواهد شاهکار عکاسی اش را ببیند و سرخوش از عکسی که گرفته، انگار که حریف را به چالش بکشاند، می خواهد عکس هایی را ببیند که من گرفته ام و به این ترتیب در کمتر از چند دقیقه دوستی مان با سلیمان و محمدرشاد شکل می گیرد.


ادامه مطلب

سفر به ورسک و دریاچه شورمست

سه شنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۵
"...قسم می خورم این باران باران معمولی نیست، حتما جایی دور، دریایی را به باد داده اند..."
نوشته های خانم "مولر" را ورق می زنم گرچه حواسم هنوز پرت صدای باران آخرین روز فروردین ماه است که خودش را به شیشه اتاق می کوبد...آدم ها یک روز می آیند و روز دیگر می روند... تمام برگ های تقویم بهار می شود، روزی می روند و چهارفصل پاییز را با خود نمی برند... آدم ها وقتی می آیند، موسیقی شان را هم با خودشان می آورند ولی وقتی می روند با خود نمی برند...
پنجره را باز می کنم. تن و صورتم را می سپارم به حجمی تازه اما سرد. پر می شوم از حیات فروردین که آمیخته با عطر اردیبهشت. با چشم بر هم زدنی فروردین تمام شد!
سال ها هم تمام می شوند، تاریخ ها و تقویم هم تند و تند می آیند و می روند و گاهی فکر می کنم آنها با خودشان چه آورده اند که نخواهند ببرند؟... آنچه نمی ایستد، تنها "زندگی" است؛چیزی که از آن دورها انگار دعوتم می کند به کشف تازه های بی انتهای هستی.
صدایی می خواندم برای کندن از لابلای زندگی شهری که به قول "بودلر" چهره اش از دل آدم هایش زودتر پیر می شود. بیرون زدن از شهری که نباید امانش داد وگرنه لابلای روزمرگی ها بد گیرت می اندازد و اگر حواست نباشد به خودت که بیایی، پری از حرف های نگفته، کارهای نکرده، آرزوهای تلنبار شده و راههای نرفته...
از شرق تهران بیرون می زنم، بعد از رودهن به دوراهی می رسم که از یک طرف به جاده هراز می رود و از یک طرف کمربندی است به سمت فیروزکوه و قائم شهر. کمربندی را می رانم تا به "پل ورسک" می رسم. پلی که مردم سوادکوه به اتفاق رضاشاه حدود هشتاد سال قبل،در چنین روزهایی منتظر افتتاح اش بودند و ساخت آن از آبان ماه 1313 شروع شده بود و از مهم ترین ویژگی های اش با عنوان شاهکار معماری، استفاده نشدن از سازه فلزی در ساخت آن بود.

پلی سر راه خط راه آهن سراسری ایران که از قول یکی از فرماندهان متفقین در زمان جنگ جهانی دوم نقل شده اگر این راه آهن نبود شاید نقشه جهان به شکلی دیگر بود.


ادامه مطلب