پله پله

شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۴
همه چیز از یک روز صبح شروع می شود...
مثل روزی که آپارتمان نشین شدم. ورودی خانه ۶پله داشت و گاهی که آسانسور با طبقات قهر بود برای رسیدن به طبقه دوم باید از ۱۲پله بالا می رفتم. برای شروع روز جدید کاری هم همین طور، طی۱۸پله، هر روز صبح...
گاهی برای رسیدن ۲پله یکی می کردم! خستگی هم داشت، مکث هم داشت، اما همان نفس تازه کردن فرصتی می شد برای فکر کردن.
افتادن را هم از همین پله ها یاد گرفتم و البته مفهوم برخاستن را نیز!
امروز که دوباره تصمیم به نوشتن گرفته ام دیگر به پله ای برای نشستن نیاز ندارم.
لم داده ام به لبه تخت. اصلاً دلم می خواهد دراز بکشم و مطلب بنویسم... وقتی مردم شهرم درکی از مفهوم پله ندارند.
وقتی مردم شهرم برای رسیدن به اوج های ناگهان حتی دو پله یکی هم نکرده اند. شهری که پر از آدمهای بزرگ ناگهانی است!!

(دوباره نویسی مطلب نوشته شده در تاریخ 20 بهمن89)


ادامه مطلب