برآمد باد صبح و بوی نوروز...

يکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۴
سوار بر قطاری و می گذری ... آنطرف پنجره دشتی است پوشیده از نرگس که امتدادش به آسمان ختم می شود و سوار بر موج نسیم آرام آرام می رقصد، انگار نه انگار همین چند وقت پیش کوههای برفی و انعکاس آفتاب آخرین روزهای زمستانی چشمهایت را می زد.
حالا تویی و منظره ی درختانی که از یک طرف به سمت آسمان قد کشیده اند و از دیگر سو سرسبزی شان را به رخ می کشند.
قطار می گذرد... و خانه های کوچک تند و تند از جلوی چشمهایت رد می شود اما چشمت روی بعضی سقف ها و ایوان هایش می ماند، آنجا که فرش های شسته شده وسط بازی نور و سایه به انتظار بهارپهن شده تا زودتر خشک شود.
حال این روزها عجیب و دوست داشتنی است و حال آدم هایش که به نوعی بی قرار آمدنی هستند.
بهار نزدیک است.
آفتابی کج از لابلای پرده خودش را به صورتت می کشد و در ادامه روی چمدانت بالای کوپه لم می دهد.
ضرباهنگ صدای آهنگ موبایل همسفر روبه رویی می بردت تا صفحه ی گرامافونی قدیمی و آهنگ...بوی عیدی، بوت توت، بوی کاغذ رنگی...
چمدانمت را باز می کنی تا کتاب "نوروز" را ورقی بزنی آنطور که بیرونی ها کهنه فصل ها را...
...دهباشی، کیهانی زاده، ماوندادی، صدیقی، الهی، آموزگار، نیازمند، شریعتی، بهار، برومند، بلوکباشی، انجوی، افتخارزاده، جعفر شهری... هر کدام یک گوشه از بهار را نوشته اند...


ادامه مطلب