مادمازل برسابه

جمعه ۳ اسفند ۱۳۹۷
«... نقاشی می کردیم، سرود می خواندیم، ورزش می کردیم، می رقصیدیم، حساب یاد می گرفتیم و مهم تر از همه در باغ پردرخت و معلق کودکی، آویخته به شاخسار بی خیالی تاب می خوردیم و دلخوشی بزرگ ما این بود که صبح وقتی وارد کودکستان می شویم به مدیر مهربانانه بنگریم و شادمانه بگوییم: مادمازل سلام!
غیر از مادمازل، چهار خانم دیگر به ما می رسیدند. اسم هایشان یادم هست. «شونوریک خانم» که ناظم بود کوتاه، ریزه نقش، سبزه، استخوانی چهره، با سوتی همیشه بر گردن و نگاهی تادیب کننده در چشم. «لیزا خانم» که سفید و بور بود با صورتی پر از جوش غرور، اندامی پر و پیمان، شیرین و پر لبخند. «تیگران خانم» که تصویر کامل صورت «شیرین» نظامی بود در زیبایی. گندمگون چهره، مشگین مو، غزالین چشم با آن نوع بینی ها که تراش بلورینش امروزه جراحان پلاستیک را خجل و غم زده می سازد و بالاخره «شکوه خانم»، تنها معلم مسلمان کودکستان که سیده بود، آن هم از سادات اخوی تهران، از عموزادگان مادرم و دختری که توانسته بود قالب های یک خانواده ی مذهبی را در پنجاه و پنج سال پیش بشکند و بیاید سربرهنه در یک کودکستان که مدیر ارمنی داشت، معلمی کند. نمی دانم که این خویشاوند قهرمان و گمنام من اکنون کجاست و چه می کند؟



ادامه مطلب