مادمازل برسابه

جمعه ۳ اسفند ۱۳۹۷
«... نقاشی می کردیم، سرود می خواندیم، ورزش می کردیم، می رقصیدیم، حساب یاد می گرفتیم و مهم تر از همه در باغ پردرخت و معلق کودکی، آویخته به شاخسار بی خیالی تاب می خوردیم و دلخوشی بزرگ ما این بود که صبح وقتی وارد کودکستان می شویم به مدیر مهربانانه بنگریم و شادمانه بگوییم: مادمازل سلام!
غیر از مادمازل، چهار خانم دیگر به ما می رسیدند. اسم هایشان یادم هست. «شونوریک خانم» که ناظم بود کوتاه، ریزه نقش، سبزه، استخوانی چهره، با سوتی همیشه بر گردن و نگاهی تادیب کننده در چشم. «لیزا خانم» که سفید و بور بود با صورتی پر از جوش غرور، اندامی پر و پیمان، شیرین و پر لبخند. «تیگران خانم» که تصویر کامل صورت «شیرین» نظامی بود در زیبایی. گندمگون چهره، مشگین مو، غزالین چشم با آن نوع بینی ها که تراش بلورینش امروزه جراحان پلاستیک را خجل و غم زده می سازد و بالاخره «شکوه خانم»، تنها معلم مسلمان کودکستان که سیده بود، آن هم از سادات اخوی تهران، از عموزادگان مادرم و دختری که توانسته بود قالب های یک خانواده ی مذهبی را در پنجاه و پنج سال پیش بشکند و بیاید سربرهنه در یک کودکستان که مدیر ارمنی داشت، معلمی کند. نمی دانم که این خویشاوند قهرمان و گمنام من اکنون کجاست و چه می کند؟
... یک درخت توت کهن، یک بید مجنون لاغر، یک انجیر سالخورده و دو سه تبریزی مشنگ سر به هوا تنها سایه گستران حیاط کودکستان بودند. در طبقه ی هم کف که یک یا شاید دو پله پایین تر از کف حیاط بود، اتاق هایی قرار داشت که مورد استفاده قرار نمی گرفت. فقط انبار ذغال سنگ زیر پله ها، ما بچه ها را از لولوی سیاهی که خود در تصور خویش ساخته بودیم به هراس می افکند.

کودکستان در نبش یک کوچه ی بن بست باریک قرار داشت که بیشتر ساکنانش ارمنی بودند و «شونوریک خانم» ناظم بداخلاق هم در انتهای این کوچه می زیست. در نبش دیگر کوچه حمامی بود که با پیمودن چندین و چند پله از کف خیابان، تازه به سربینه ی آن می رسیدی و از ساعت هشت صبح لنگ تابیده ای بر سر در آن آویخته می شد، یعنی که حمام زنانه شده و سر و کار مرد سر به هوایی که به عمد یا سهوی پا روی پله حمام بگذارد با آن لنگ تابیده خواهد بود؛ با این همه در کودکستان، که نام آن «اولین کودکستان ایرانی برسابه» بود و بر تابلو سیاهش با خط سفید «توانا بود، هر که دانا بود» را نوشته بودند، دختر و پسر قاطی بودند و لنگ تابیده ای در کار نبود. یک کلاس داشتیم که خود مادمازل آن را متعهد بود. کلاسی بود که در آن به ما درباره ی ایران و شهرهای آن توضیح داده می شد. بعد پرچمی بود که سه رنگ داشت. مادمازل درباره ایران و پرچم ایران و این که ما ایرانی هستیم برایمان حرف می زد. من این کلاس را دوست داشتم، برای این که مادمازل وقتی از ایران حرف می زد، تو پنداری که از مادر پیرش که یک اتاق آن طرف تر کنار دخترش می نشست سخن می گوید.

دکتر الهی در آخر اشاره می کند: ایرانی که مادمازل به من یاد داده، ایران افسردگی و اندوه نبود. او از کوه های ایران، دریاچه های ایران، جنگل های ایران با ما صحبت می کرد. سعی می کرد وطن را با ساده ترین کلمه هایش در دل ما جا بدهد و در دست ما بگذارد. بله کره ای داشتیم؛ می آورد، می چرخاند، به نقشه ایران که می رسید، ما را وادار می کرد با انگشت های کوچک مان آن نقشه ی گربه شکل را دور بزنیم روی سطح آن دست بکشیم و به این طریق بود که مادمازل «برسابه هوسپیان» ایران را در دل و جان من جا داد...»
خانم حاجبی هم از خاطرات دوران کودکی اش اینطور یاد می کند:«... همراه برادرم به کودکستانی می‌رفتم که مدیرش خانم ارمنی بود. کمی چاق، با موهای سیاه کوتاه، لپ‌های سرخ، سر و صورتی آراسته و مثل مادرم زیبا و مهربان.» و جای دیگری ادامه می دهد: «توپ‌بازی را بیشتر از کاردستی و نقاشی دوست داشتم. برادرم قهرمان در مقابل پسربچه‌ها به خصوص دو تاشان که خیلی مرا اذیت می‌کردند و زور می‌گفتند حامی من بود. البته خانم برسابه همیشه به سرپرست جوان و لاغر ما که گیسوان بلند مشکی و خوشگلی داشت می‌گفت هوای دخترها را داشته باش...»
زنده یاد همایون خرم هم از جمله اولین دانش آموزان این کودکستان در کتاب «غوغای ستارگان» نوشته: «... خانواده ما در حدود سال 1310 به تهران آمد و خب از آن دوره چیزی را نمی توانم به یاد بیاورم، اما آنچه به عنوان یکی از اولین خاطرات قابل ذکر خود، از همان دوران می توانم بگویم این است که در تهران مرا به کودکستانی بردند که نام آن برسابه بود و همان جا روی تابلویی نوشته بودند که این اولین کودکستان ایرانی است. یعنی اولین کودکستانی بود که در ایران تأسیس شده بود. به یاد دارم که در همان کودکستان آهنگ ها و سرودهایی را می خواندیم که خیلی در من تأثیر می گذاشت. حتی گاهی علاوه بر سرودهایی که به زبان فارسی بود، سرودهایی نیز به زبان فرانسه به ما یاد می دادند...»

حالا که از روبروی این کوچه ی بن بست متروک رد می می شوم، چشمم که به تابلوی آبی می افتد تک تک آنچه از خاطرات شنیده ام جلوی چشمهایم راه می روند و به اولین امتیازی فکر می کنم که از طرف وزارت معارف و اوقاف صنایع مستظرفه برای تأسیس کودکستان ها به نام خانم «برسابه هوسپیان» صادر شد تا تاریخ 31/4/1310 سرآغاز جدیدی شود درتاریخ آموزش های پیش دبستانی ایران مخصوص کودکان 7-4 ساله که در سال 1335 طبق آئین نامه ای سن کودکان به 6-3 سال تغییر کرد.
برسابه‌ اوایل کار در خیابان‌ ممتازالدوله‌ (شاه‌آباد) با دو کلاس‌، یک‌ سالن‌ ناهارخوری‌ و یک ‌دفتر افتتاح می شود. کودکستانی‌ که‌ با چهار شاگرد آغاز به‌ کار می کند بزودی‌ تبدیل‌ به‌ یک‌ مجتمع‌ آموزشی‌ شامل‌ کودکستان‌، دبستان ‌و دبیرستان‌ شده و چهارصد شاگرد پیدا می کند، در نتیجه‌ به‌ محل‌ بزرگتری‌ در خیابان‌ صفی‌علیشاه‌ منتقل‌ می شود. آموزش در مدارس برسابه از ابتدای کار به زبان فارسی بوده. این مدارس از نامدارترین مدارس ایران پیش از انقلاب به شمار می رفتند که متاسفانه بعدها تعطیل می شوند.
بانو برسابه‌ هوسپیان‌ متولد چهارمحال و بختیاری که از یک سالگی در تهران زندگی می کرده، مدتها قبل‌ از دریافت‌ امتیاز کودکستان‌، هنرپیشة‌ تئاتر بوده و با معزالدین‌ فکری‌، نعمت‌اله‌ شیبانی‌، کلنل‌ وزیری‌، نوشین‌ و لرتا همکاری‌ می‌کرده است. وی‌ در طول‌ عمر پر بار خودش سفرهای زیادی کرده و دنیا را از دریچه چشم خودش می بیند. برسابه‌ که‌ به نقل خیلی ها تشنه ی‌ آگاهی‌ بوده در این‌ سفرها دوره‌های‌ مختلف‌ را گذرانده و به‌ دیدار «موسیو تزارک‌«، «خانم‌ مونته ‌سوری»‌، «دکتر پیاژه»‌، «خانم‌ کلاپارت»‌ و بسیاری‌ دیگر از مربیان‌ مشهور جهان‌ رفته‌ و سر کلاسها و دوره‌های‌ آموزش‌ معلمی‌ و مدیریت‌ آنها می نشیند و کوله باری از تجربه را در اختیار ایرانی ها می گذارد و دو سال‌ بعد از انقلاب‌، بعد نیم‌ قرن‌ کار خستگی‌ناپذیر معلمی‌ و مدیریت‌، بازنشسته‌ می شود ولی‌ آرام‌ ننشسته ‌و تورهای‌ سفری‌ راه اندازی می کند‌.

هوسپیان سرانجام از ایران مهاجرت می کند و سالها به‌ تنهایی‌ زندگی‌ می کند و سرانجام کارنامه فعالیت های فرهنگی و آموزشی اش در سال ۱۳۷۸ هجری شمسی بسته می شود. می شود با جرأت گفت که ایشان در طول‌ عمر نود و چهار ساله شان‌، سربلند و عاشق‌ زندگی‌ کرده و سربلند و عاشق‌ هم چشم بر جهان می بندد، هر چند سالهای‌ آخرعمر را به‌ سختی‌ می گذراند.
در فعالیت‌های‌ اجتماعی‌ هم از خانم هوسپیان‌ بعنوان زنی‌ پیشتاز و پیشرو یاد می شود که از کوشندگان‌ و مبارزان‌ حقوق‌ زنان‌ بشمار می‌رفته و در سازمانهای‌ گوناگون‌ خیریه‌ هم عضویت‌ داشته است‌. در کارنامه‌ فعالیت‌های‌ آموزشی‌ و فرهنگی‌ ایشان چندین‌ مدال‌ سپاس‌ و افتخار نیز ثبت‌ شده‌ است‌. اگر روزی گذرتان به تهران قدیم افتاد و چشمتان به تابلوی کوچه «برسابه» افتاد، شما هم زیر لب بگویید روحش شاد.